خلبان، پلیس، مامان، آرایشگر!
اواخر دبستان و راهنمایی که آدم احساس می کنه دیگه باید تصمیم بگیره وقتی بزرگ شد قراره چی کاره بشه، من هم مثل بقیه آدم های هم سن و سالم، ساعت ها تصویرسازی می کردم خودم رو در شغل ها و رشته های مختلف، بعد از مدتی تصویری که خیلی پررنگ از خودم داشتم، یک خانم 24 ساله بود که کارشناسی ارشدش تازه تموم شده، مانتو و شلوار رسمی سورمه ای( از اینا که خیلی رسمین و خط اتویی و اینا ) می پوشه همیشه با کیف و کفش ساده ی چرم و خیلی مشغولیت داره، نمیدونم این دختره مهندس بود یا وکیل، اما مطمینم عکاسی یا همچین چیزایی نخونده بود.
و بعد از این تصویر که به 24سالگیم مربوط بود، هیچ تصویری وجود نداشت، صفحه سفید یا سیاه می شد! هرچقدر هم زور می زدم و تخیل می کردم چیزی عایدم نمی شد! از لحاظ علمی و اجتماعی منتهایی که برای خودم متصور بودم همون تصویر مشروح بود و البته با روحیه ی پسرونه و رام نشده ای که من داشتم، مسلما نمی تونستم خودم رو همسر یا مادر کسی تصور کنم، اصلا فک کنم ازدواج و این چیزها هرگز تو برنامه م نبود و موکول شده بود به جایی بالای 30 سالگی که می افتاد تو صفحه سفید یا سیاه تصوراتم!
این چیزهایی که نوشتم، فکر و خیال های گذرا نبود، تا سالها واقعا منتظر بودم که به این تصویرم برسم و هرچی بیشتر به سن 24 نزدیک می شدم قضیه ترسناک تر می شد! از اوایل دبیرستان و علاقه م به هرچیز گل گلی و شل و نخی و رنگارنگ گرفته که تصویر مانتوشلوار سورمه ای رو دود می کرد تا بی علاقگیم به انواع مهندسی ها و رشته های مثلا شیک و بعد هم که تغییر رشته و هنر و عکاسی خوندن، و به جای یک آدم شیک، یک آدم اهل سفر و رفاقت کردن و بعد هم که ازدواج در 20 سالگی و انهدام غیرمترقبه ی تصویرها! اما چیزی که هنوز هم تا همین چندماه پیش و حتی تا حالا، باقی مونده صفحه ی ننوشته شده ی بعد از 24سالگی ه، امروز آخرین روز 24سالگی منه. از فردا وارد 25 سالگی میشم در حالی که کوچکترین شباهتی به تصویر رویاهای کودکی و نوجوانیم ندارم و البته در حالی که، همچنان نمیتونم تصویری از خود بعد 24سالگیم داشته باشم!
امروز 14 دی 92، توی خونه ی نامرتبم نشستم که از هر گوشه ش کاری منو صدا میزنه،و من رمق و حوصله ای برای هیچ کدوم ندارم، از پارسال بهمن که از پروژه ی کارشناسیم دفاع کردم بخاطر شیرین کاریا و مسیولیت پذیریای همه ی دوستان دانشگاه و وزارت علوم ارشد خوندنم هوا شده و من موندم و لیسانسم، دخترک 32هفته ای توی دلم مدام تکون می خوره و قند توی دلم آب می کنه که تا کمتر از دو ماه دیگه -به فضل خدا به صحت و سلامت-دنیا میاد و همین اتفاق آخری، اون صفحه رو همچنان دست نیافتنی کرده! هرچقدر تلاش می کنم نمی تونم تصور کنم هر اتفاقی توی این دو ماه و بعدش بیفته زندگی من چطور خواهد بود و من چی کار می کنم، اما این رو خوب می دونم که هییییچ رقمه فکر نمی کردم اون اتفاق و نقطه ی عطف 24سالگیم قراره دخترکی باشه از آن خودم!
حالا بعد نزدیک به ده، پونزده سال از رویاپردازی های بر باد رفته م، دیشب از مهدی می پرسیدم بنظرت من بزرگ شدم چی کاره بشم؟ و خب هنوز هم جوابی نداشتم! جوابی حتی در حد رنگ و مدل لباس و کیف و کفشم در حین انجام کار و شغلم وقت بزرگ شدگی!
ضمنا: بررسی این مرض که ماها از کودکی فکر میکنیم باید بدونیم قراره چی کاره بشیم و هی و همیشه هم باهامون هست این حس که ای بابا، کاره ای هم نشدیم و نمیشیم، روضهی مکشوفی ه که در توان و حوصله ی من نیست دیگه، در حالی که بطور میانگین ماهی دو سه بار از خودم می پرسم مهتاب میخوای چی کاره شی حالا بالاخره؟!