دغدغه ی نامتعالی!
اطلاع رسانی :آقای غیاثی خوب خوب شدن .امروزم به فاطمه زنگ زدن و مارو دعوت کردن خونه شون. گفتم که دل اونایی که خونه ی آقای غیاثی نرفتن سوزه کنه!
صبح ه.
نه که برای آزمون جامع منگل ناراحت باشم، نه!
ناراحتم به هزار و یک دلیل.
تو فرض کن یکیش گرسنگی!
یه زنگ کلاس زبانو می پیچونم که فیلمی رو که خریدم ببینم بلکه کمی شاد شم!
دور میدون انقلاب یه پسر جوون <با لباسای مارک دار!> با یه قناری ، فال می فروشه.
کنار همین پسر ه حدود ده تا پلیس دارن از یه آخوند معذرت می خوان <گه خورانه!> که وقتی دور میدون انقلاب دنده عقب می اومده و پلیس نگهش داشته پلیسا ندیدن که ایشون آخوندن.
(هیچ وقت نفهمیدم لفظ رسمی و مودبانه ی آخوند چی ه!)
دو تا مرد م اون وره میدونن که پاشون می لنگه ناجور.
توی ایستگاه اتوبوس یه پیرزن <حدودا نود ساله!> روزنامه و دفترچه یادداشت می فروشه.
توی اتوبوس یه خانوم جوون کنارم نشسته که ام اس داره.
و یه پیرزن که از درد می ناله.
الان خونه م و اون فیلم ه گویا یه دی وی دی ه خام ه....
و اون فیلم ه یه دی وی دی ه خام ه.
یه دی وی دی ه خام!
خام خام خام.
نمی گم لعنت به زندگی ، اما لعنت به روزگار! که بد روزگاری ه...
گلومو چسبیده و انگار این دفعه ای تا خفه نکنه ول کن ماجرا نیست هیچ رقمه...
________________________________________________________________
فک کنم این حال امروزم اثر اون تصادف قریب الوقوع صبح بود که ماشین و راننده ی محترم اگه یه ثانیه دیرتر وایساده بودم همون جا زندگیمو مختومه اعلام می کردن!