باور نمی کنم،

هرگز باور نمی کنم که سال های سال

همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.

یک کاری خواهد شد.

زیستن مشکل شده است

و لحظات چنان به سختی و سنگینی

بر من گام می نهند و دیر می گذرند

که احساس می کنم خفه می شوم.

هیچ نمی دانم چرا؟

اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است

و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.

احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم، بیارامم.

از بودن خویش بزرگتر شده ام

و این جامه بر من تنگی می کند.

این کفش تنگ و بی تابی فرار!

عشق آن سفر بزرگ!..

وه ، چه می کشم!

چه خیال انگیز و جان بخش است اینجا نبودن!

                                                                         شریعتی

 

پ. ن : بعضي وقت ها خوش حالم كه همه ي چيزهايي را كه مي بينم درك نمي كنم ! 

وگرنه .... حتمي مي پكيدم !