چه خيال انگيز و جان بخش !
باور نمی کنم،
هرگز باور نمی کنم که سال های سال
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد.
یک کاری خواهد شد.
زیستن مشکل شده است
و لحظات چنان به سختی و سنگینی
بر من گام می نهند و دیر می گذرند
که احساس می کنم خفه می شوم.
هیچ نمی دانم چرا؟
اما می دانم کس دیگری در درون من پا گذاشته است
و اوست که مرا چنان بی طاقت کرده است.
احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم، بیارامم.
از بودن خویش بزرگتر شده ام
و این جامه بر من تنگی می کند.
این کفش تنگ و بی تابی فرار!
عشق آن سفر بزرگ!..
وه ، چه می کشم!
چه خیال انگیز و جان بخش است اینجا نبودن!
شریعتی
پ. ن : بعضي وقت ها خوش حالم كه همه ي چيزهايي را كه مي بينم درك نمي كنم !
وگرنه .... حتمي مي پكيدم !
+ نوشته شده در شنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 18:19 توسط مه تاب
|