تا سوم راهنمايي هميشه ۳۱ شهريور مامانم عزا مي گرفت كه تو چطوري با اين قيافه ت مي خواي بري مدرسه! ؟
معلوم ه وقتي از اول تابستون توي باغ و كوچه ول باشي و از استخر آب ياري باغ استفاده ي تفريحي بكني و از روي درخت گردو پايين نياي ، براي رفتن به مدرسه با اون قيافه ي جنگلي (!) اندكي بايد خجالت زده بود :)
البته من كه نه ! مامانم رو عرض مي كنم كه خيلي متين بوده و از داشتن بچه اي مثه من لابد شرمسار و خجالت زده ...
به گمانم دلم تنگ شده بود .
براي باغ و خوابيدن كنار استخر و از سرما لرزيدن و دستاي سياه ِ سياه از گردو و خوردن آلبالوي داغ و با خاله ها بودن و دوچرخه سواري !
پ .ن : ماه ِ دوست داشتني ِمهرتون مبارك .
+ نوشته شده در شنبه سی و یکم شهریور ۱۳۸۶ ساعت 13:14 توسط مه تاب
|