كنار جاده نشسته ام.

راننده چرخي را عوض مي كند .

از آن جا كه مي آيم ، دل بسته اش نيستم.

به آن جا كه مي روم نيز، دل نبسته ام .

پس چرا ناشكيبا

عوض كردن چرخ را مي نگرم ؟ *

 

 

 

 

پيدا كردن و خوندن كتاباي قديمي ه والد و والده ي محترم در موقعيت  زماني و مكاني اي كه هيچ فكرش رو نمي‌كردم انقدر لذت‌بخش بود (و هست) كه اگه پز بدم كلي از ارزش كار كاسته مي شه :)

 

 

به راستي كه در دوراني تيره به سر مي برم.

سخن از سر صفا گفتن ، نابخردي مي نمايد .

پيشاني صاف ، نشان بي حسي ست.

آن كه مي خندد

خبر هولناك را

هنوز نشنيده است .

اين چه دوراني است

كه سخن گفتن از درختان بيش و كم جنايتي است ؟

چرا كه سخن گفتني چنين ، دم فرو بستن در برابر جنايات بي شمار است .

آن كه آرام در خيابان راه مي سپرد ،

براي دوستانش كه در نيازند ،

ديگر دست يافتني نيست. *

 

 

 

 

هر بار كه مي نويسم (در اين مكان كوفتي لعنتي) اين شعر بالا ... اين شعر بالا... اين شعر بالا...

 

 

 

 

 

 

* از "من، برتولت برشت" از "برتولت برشت" !

 شعرهاي برشت عجيب قلقلك دهنده ان. ساده ي ساده ي ساده و سخت !