جانان بده .
امروز هم ، مثل ِ همه ي امروزها .
آدم بايد خيلي پررو باشه كه در جوار يه آدمايي بازم به نوشتن ادامه بده . و اين يه آدمايي خيلي زيادن كه.
از نوشتن خسته م . و از اين همه خسته بودن خسته م .
دلم مي خواد بخونم و بنويسم اما دلم بيش تر " ننوشتن " خواسته . و هي ياد "آزادي بزرگ ، ننوشتن " مي افتم .
و دلم خواسته كه قبل ۱۸ سالگي يه نفر يه سيلي جانانه بهم بزنه و همين ديگه .
هيچ ، آدمي رو ديدين كه حتي خودشم نمي فهمه كه كم آورده ؟ حس مي كنم من اون آدمم . الكي . خيلي الكي حتي .
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم دی ۱۳۸۶ ساعت 23:7 توسط مه تاب
|