امروز هم ، مثل ِ همه ي امروزها .

 

 

آدم بايد خيلي پررو باشه كه در جوار يه آدمايي  بازم به نوشتن ادامه بده . و اين يه آدمايي خيلي زيادن كه.

 

از نوشتن خسته م . و از اين همه خسته بودن خسته م .

دلم مي خواد بخونم و بنويسم اما دلم بيش تر " ننوشتن " خواسته . و هي ياد  "آزادي بزرگ ، ننوشتن " مي افتم .

‌  و دلم خواسته كه قبل ۱۸ سالگي يه نفر يه سيلي جانانه بهم بزنه و همين ديگه . 

 

هيچ ، آدمي رو ديدين كه حتي خودشم نمي فهمه كه كم آورده ؟  حس  مي كنم  من اون آدمم . الكي . خيلي الكي حتي .