اين حال ِ من ِ بي تو ...
هر چند بردي آبم
روي
از
درت
نتابم
بين همه ي مسئوليت هاي كوچيك و بزرگ ، دوست داشتني و دوست ناداشتني ِ يك مهتاب ، مسئوليت شيعه بودن ـ كه كمتر از يه ساله كه بهش فك مي كنم ـ خيلي واسه م عجيب ِ ؛ يه مسئوليت سخت ِ شيرين . و بغض هام ـ كه يه جاهايي خود ِ من هم باورشون نمي كنم ـ براي اين مسئوليتي كه اعتراف مي كنم با تقريب خوبي ، چيزي ازش نمي دونم و هميشه هم ناراحت ِ اين ندونستنم . از شب قدر كه اون اس.آُمِس اومد و من زير نور ماه بغض كردم براي ندونستن هام تا همين حالا كه باز هم چيزي نميدونم.
يادآوري اين كوتاهي كردن ها (؟) كافي نيست براي اسفند روي آتيش شدن به نظر شماها يي كه متعجبيد از من ِ اين فرمي؟ ـ در بهترين شرايط كوتاهي فقط تو يه كار ِ و خب هيچ وقت گويا بهترين شرايط نيست ـ
اين كه قبول كني از بين همه ي منشا هاي تراژدي ، خصلت هاي فردي / اخلاقي ِ خودت موثرترين عامل ِ خيلي سخت و وقت گير ِ . كم كم دارم خودمو عادت مي دم به اين قبول كردن هاي پشت سر هم .