سرماي سردي ه .

و سردتر مي شه وقتي بهش اجازه مي دي ، اجازه مي دي كه ترستو ببينه ، ضعفتو ببينه .

بد سرمايي ه . نه ، سرما كه خوبه  . همه چيز ه طبيعت خوب ه . بد داريم با سرما تا مي كنيم ، بد داريم با خودمون مي كنيم . بد مي كنم . بد مي كني . بد مي كنه ... چقد كمَن اين 6 تا شخص براي گفتن ِ بد كردنا .

بد مي كنيم ، هر لحظه ، هرجا . من به تو ، تو به من ، ما به تو ، تو به ما ، ... فرقي هم مگه مي كنه كه كي به كي بد مي كنه ؟ بد مي كنيم ، به آدم بودنمون . به بودنمون بد مي كنيم . و من حيرونم كه وقتي به آدماي حي و حاضر دور و برم بد مي كنم ، هر لحظه ، هرجا ، چه طور مي تونم به آدماي گذشته  بد نكنم ؟ چطور به خدا بد نكنم ؟ چطور به فرهنگم بد نكنم ؟ چطور به دين بد نكنم ؟ چطور ؟ 

 كلمه ها بي ارزشن اين جا (اين جايي كه به همه چي بد مي كنيم) ، خودمون مي گيم  و  خودمون حاشا مي كنيم . خودمون بد مي كنيم و خودمون از بدي ها ناله مي كنيم يا در بهترين حالت ، از بدي فريادي هم مي زنيم . كه چي ؟ داد و فرياد ِ بدون ايمان به چه كاري مي آد ؟ اين مي شه كه به فريادمونم بد مي كنيم ...

بد مي كنيم ؛ فرقي هم مي كنه كه كي چقد بد مي كنه ؟ نه به گمانم . نه .

و سوزاننده تر از سرما ، سرمايي كه سرده ، منيت ِ . بد مي كنم و منتظر تشكرم . بد مي كني و در اوج لذتي . بد مي كنه  و كسي نيست كه تو گوشش بزنه ، بد مي كنيم و به رومون نمياريم، بد مي كنيد و سردرگميد ، بد مي كنند و سرگردانند . 

 

اين طور جايي و اين طور زماني ، من به هيچ چيز اميد ندارم . نه اميد دارم كه دعا كمكمون كنه ، نه اميد دارم خدا دلش برامون بسوزه ، نه هيچ چي ِ ديگه .  

اين طور جايي و اين طور زماني ، من سردمه . سردم از بي ايماني مون و از بي باور بودنمون.   

 

اين طور جايي و اين طور زماني ، من از چي بنويسم ؟

از تعطيلي ؟ از تلويزيون ؟ از درس خوندن / نخوندن ؟ از رفقا ؟ از خستگي ؟ از بزرگ شدن ؟ از گذر زمان ، بدون حس شدن  ِ حتي لحظه اي ؟ از پفك ؟ از سيب سبز ؟ از سي دي فروش ميدون ونك كه منو كلافه كرده ؟‌ از شيوه هاي متفاوت زندگي ها ؟ از گشنگي ؟ از انتخابات ؟ از نبودن پور ماشين لباس شويي ؟ از دوري ؟ از ترس ؟

 

و

انگار ، اين طور جايي و اين طور زماني ، من بايد بنويسم از اين چيزا .

انگار كه من بايد درد بكشم ، بسوزم و لبم دوخته نشه ...

انگار بايد به اندازه ي تك تك فكرام كلمه كم بيارم و ببرم .

انگار بايد به اندازه ي همه ي بودني كه احساسش مي كنم ، سردرگم باشم و ناراحت.

 

 

 

اين چرنديات بخشي از اون بخشي از من ِ كه هست ، بيش تر وقتا . بخشي كه شايد روزي دوستش بدارم .

 

 

 

همه ي تاريخ  آدما انقد گيج بودن ؟ انقد غرق ؟ انقد حالي به حالي ؟‌ شايد نه . شايد...

 

 

 

 

پ. ن : الان بايد بگم خوبم كه نگران نباشيد ؟

          خوبم . واقعاً ، حقيقتاً ، جدا ً .

 

 

 

خصوصي مثلاً ! : جناب "يكي" احمق / حامد احمق ، شماها چرا نمي فهميد ؟ چرا آخه ؟ چرا؟ كثافتا .