چسب زخمي ...
پر از حرفم .
خالي از كلمه.
اين يعني كم كم دارم بزرگ مي شم .
هنوز هم اما نفهميدم ، ديدنِ حسرتا و دردا و فكراي خودم لابه لاي زندگي بقيه شادم مي كنه يا غمگين . . .
از نوشتن يه چيزايي مي ترسم ، يه ترس ابلهانه شايد . و وقتي مي بينم كه ديگران چه خوب مي نويسنش شادم . اين چند خط از ترساي هميشگي م بوده . ترس ِ ترسناكي ه ...
و خوبم . حس مي كنم گاهي كمي كم تر ، گاهي شديداً بيش تر هستم...
پ.ن : اصرار ِ عجيبي دارم اين روزا به نوشتن اين كه "خوبم". اينجا، بين كتاباي درسي، توي دفترا . شايد به بعداً فك مي كنم و خشمم از بي خاصيت بودنام. دروغ مي گم به سلامتي آينده! بد نيستم اما . همون بي خاصيت خوب صفتي ه . هيچ كسي هم اعتراض نداره. شايد حتي آدمايي باشن كه شهادت بدن بر بي خاصيتي م . آره ديگه!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم دی ۱۳۸۶ ساعت 18:40 توسط مه تاب
|