به جان خودت منم احساس كردم
با خوندن هر خط از نوشته هاي قبلم يه چيزي دل مانند ، مي خواد كه برگردن همه ي قبل ترها ...
به خودم مي گم : آروم باش دختر ، آروم . نفس بكش.
آرومم . پاهام اما مي لرزه . با هر خط از گذشته ...
چه خوب كه هستين . شما رفقا ؛
بي خيال ِ همه ي آدما مي شم گاهي و فقط خودم رو مي بينم و ۴ تا آدمي رو كه مي خوام .
خيلي سبك و لذيذ مي گذره اين لحظه هام ،
جهنم ِ هر چي گه كه دارم به زندگي م ميگيرم ...
"دو قدم مانده به صبح" توي اين دوره زمونه برنامه ي خيلي باشرافتي ه . گاهي كه مي بينمش محظوظ مي شم . حيف كه يادم مي ره هر شب ببينمش :) شما ببينيد ، جاي منم نارنجي كنيد !
آرشيو نداري خيلي خوب ه . باور كن مهتاب ...
باور نمي كنه اما اين لعنتي .
باور نمي كنه . باورپذير نيست لابد ، حتي تر شايد باورگريز و باورستيز باشه اين چيزي كه من تلاش
مي كنم مهتاب باورش كنه...
اين وسط مَسَطا نوشتن ، دردي شده كه نمي تونم بي خيالش شم .
خودزني هم مي كنم . خوب هم هستم . سرد هم هست . نگفتمتون كه يه كاپشن ِ سبز ِ گنده ي گرم و نرم از آسمون افتاد برام تا بتونم برم راه برم و پارك روي كنم ؟ خب الان مي گم .
يه كاپشن ِ سبز ِ گنده ي گرم و نرم از آسمون افتاد برام تا بتونم برم راه برم و پارك روي كنم .
پ.ن :دانشگاه آزاد "عكاسي" ثبت ناميده شدم :)