ما بی غمان مست دل از دست داده ایم
می ترسم از آدما . جلو نمی رم . فک کنم همه ی آدمای دور و برم فهمیده باشن که چقد ترسو ام . لاف زیاد می زنم که بیاین بگیم و بیاین بگم و می ترسم اما . همین ه که با هیش کی نمی تونم طولانی مراوده ی دو نفره داشته باشم. زود می برم و می ترسم . کم اوردن که شاخ و دم نداره ، آدم یه روز وقتی داره از کنار یه ساختمون نیمه کاره رد می شه ، همون وقتی که کارگره از طبقه ی ۷ ام سوت می زنه ، می بینه که کم اورده ...
می بینه زیاد هم از بودن آدما خوش حال نیست ...
یه وقتایی که دارم هم زمان با کلی تا آدم اس . ام .اساْ مکالمه می کنم حالم بد می شه از همه شون و خودم . کی باورش می شه که من حوصله م کم بشه/باشه واسه آدما ؟
سخت ه . این همه متناقض زندگی کردن . نه این ورم ، نه اون ور ... همه ش شک ، همه ی همه ش .
باور کنید .
و شکر .
پ.ن : اگه اینو نگم می میرم ! لعنت به جشنواره . لعنت به سینمای ایران . لعنت . لعنت. لعنت ترین به پسر و دخترای ابلهی که فک می کنن سینما جای پروندن گوله ی نمک برای تصاحب ه جنس مخالف ه . لعنت ترین ها به شما که این حماقتای مسخره تون منو وسط فیلم انقدر بنش می کنه که گریه کنم ، که یخ بزنم . که درد ... دوست دارم نباشید ، من غم ه زمانه ی این فرمی نمی خوام...
پ.پ.ن : خیلی ناراحتم که از کارگاهه ۸۶ پریم ننوشتم در حالی که خیلی حرف بود . خیلی خوب بودن و بزرگ . و خیلی حس های خوب حواله ی من ه خراب کردن ... مبارکشون باشه کارگاه دار شدن :)
برای مکدر نشدن ه خاطر گرام ه بنده خدایی که منو خیلی عمیق اشتباه شناخته باید عرض کنم که من وقت نوشتن به شما فک نکردم ، کلاْ چرا باید به شما فک کنم ؟ و کلاْ تر محض این که به شما فحش ندم لعنت به من ! و لعنت به کسی که جواب بده :)