اگر آسودگی خواهی برو عاشق شو ای عاقل
این روزای بسیار زیبا ، فرشا رو دیدین که از پشت بوم و پنجره ها و لبه ی بالکنا آویزونن ؟
عالی نیست ؟
حس کردن یه چیزای مشترک بین آدما ، آدمایی که بعضی وقتا خیلی دورن از من و زندگیم، منو دچار شعف می کنه و من به اندازه ی خیلی ای شاد می شم و جفتک وارو (؟)میندازم !
پ.ن.ز :
۱.این چند وقت به اندازه ی همه ی عمرم نوشتم . ننوشتنی در کار نیست ...
۲. و خیلی جدی به کسی ربطی نداره که من نظم فکری دارم یا نه و از کلمه ها چطوری استفاده می کنم ، شاید به چند تا آدم ربط داشته باشه اما واضح ه که به هر غریبه ی بی اسمی ربط نداره !
۳. انقدر خوش حالم که هی داره یه طوری می شه که نظر آدما واسه م مهم نیست . انقدر دردناک و دوست داشتنی و تلخ و با طعم توت فرنگی و فندق ، هم زمان هست که من واسه بودنش لذت داشته باشم ... حتی اگه آدمایی رو ناراحت کنم .
۴. سرما خوردم باز نیز . کم تر از ۳ هفته به عید مونده . عید جایی نمی رم . هوا خیلی خوبه . بهار امسال و این چند هفته ی مونده بهشو انگار دوست دارم . ماسک زدم جلوی دهن و دماغم . روسریمو جلو کشیدم و با صدای اندکی بلند آواز می خونم ، قیافه ی آدما رو می بینم که حس می کنن من یه چیزیمه و رد می شم .
۵. ...