من و باد صبا هستيم دو سرگردان ِ بي حاصل
احتمالاً به همين زودي مي ميرم . ننوشتن بد دردي ه و نوشتن بدتر دردي . به مدد ِ بي تلفني وبلاگ نويسي تعطيل ه و به مدد ِ دوست ِ گرام كه دفترمو برداشته (دزديده؟) دفتر نويسي ... لا به لاي همه ي تستاي نصفه نيمه ، كتاباي اندكي خونده شده ، هذيون مي نويسم . به خودم كه مي آم مي بينم چند ساعت ه كنار تستاي زبان نشستم ، نوشتم و ننوشتم و البته اندكي هم به زبان فكر نكردم... دستم تبديل شده به مجموعه اي از حرف و كلمه و جمله ؛ انقدر كه حتي دستم توان نداره كه از جيبم بيرون بياد و برفو گوله كنه... انگار كنيد كه من با دستم فكر مي كنم و چند وقتي ه كه اين فك كردن رو تعطيل كردم ، تلمبار شده فكرام و دستام سنگين ؛ خيلي هم سنگين .
خودزني هم مي كنم تا دلتون بخواد . خوبم ، خوب ترم ، بدم ، بدترم ... خوب ترينم ، بدم ، بدترينم . نه كه فك كنيد كه عادي ه و همه همينن . نه ! همه ي اينا رو يه جا هستم و نيستم . هيچي و همه چيزمه ... كلمه ها انقدر زياد شدن كه رام ِ دست من نشن وگرنه مي گفتم ، مي نوشتم ...
وضع خوبي ندارم. كي وضع خوبي داشتم در واقع ؟ هيچ وقت . نه كه خوب نباشم ، كه خوب بودن با وضع خوبي داشتن توفيرها داره . خوبم و پر از زندگي . كارگاه ِ دوما نزديك ه ، توي مدرسه لا به لاي بچه ها پرسه مي زنم . حرف نمي زنم اما ، حرفي نيست . همه جاي مدرسه خود ِ پارسالمو مي بينم ،خود ِ سال ِ بعد ، بعد تر ، بدتر ،بدترين ، بعدترين ... خود ِ امسال رو . دوست ندارم و دارم كه اين دستا از جيب بيرون بياد اما نمي شه . با خودم مي گم تو قراره چند سال اين شكلي باشي ؟ جواب مثل ِ هميشه نيست . دوما داد مي زنن و قد مي كشن ، دوما گريه مي كنن و قد مي كشن ، دوما بغض مي كنن و قد مي كشن ، دوما همديگه رو بغل مي كنن و قد مي كشن ، دوما مي خندن و قد مي كشن ، از دست ِ مدرسه ناراحت مي شن و قد مي كشن . و من ، ما رو مي بينه و قبل تر از ما رو و بعد از تر ما رو ... فايده اي داره كه به دوما كه دارن قد مي كشن بگم كه ما هام مثه شما... ؟ نه انگار ، مسخره ست شايد حتي ، انگار من و ما بايد ببينيم فقط و شاد شيم و ناراحت ، از همه ي چيزايي كه گذشت ، از كم بودنم ، از گاهي نبودنم ، از بودن ِ بچه ها .
....... يه گروهي از دوما به شيرزي فش مي زنن و ما از شيرزي دفاع مي كنيم ... اونا متعجب ما رو نگا مي كنن ، من دارم به يكي شون مي گم كه ببين توام دو سال ديگه مي فمي كه شيرزي حق داره ... درك مي كني كه ... سبا برمي گرده و مي گه آره ، اما تلاش نكنيد كه از الان درك پيدا كنيد ، هيچ چيزه خوبي نيست ، دردناك ه و من خفه شدم ... همين من نبودم پارسال كه عصباني بودم از آدماي مدرسه قبل كارگاه و توي تاكسي فجيع ناك اشك مي ريختم ، توي مدرسه بغض مي كردم... چي شد ؟ من مثه آدما شدم ؟آدما از اول درست فكر و عمل مي كردن و من نمي فهميدم ؟ يا ... يا خيلي دردناك من و ما هم از اون قماش شديم ؟ كه همواره فك كنيم همه ي چيزا بايد درك بشه ... همه ي اشتباهاي آدما ، فكراي آدما ، كم كاري آدما درك شدني ه ... چي شد ؟ اساساً من چيزي م شد يا چي ؟ اين تسامح رو دوست ندارم و هست . و هست . و هست . و خواهد بود ؟ چي شد ؟
از آدمايي كه با سرو صدا و هورت و از اين جور قضايا غذا ميل مي كنن ، منزجرم . خب آخه ... چي بگه آدم ؟
ماه هاست كه "از بودن ِ خويش بزرگ تر شده ام ".
كلي بيليت دارم و كلي گزينه ي فيلم ديدن و من خيلي خيلي بي تفاوت ! مسخره نيست ؟ فردام دارم مي رم مرگ بانوي سالخورده ي سمندريان ... مدت هاست هيچ فيلمي (دقيقاً هيچ فيلمي) رو دوست نداشتم . و حالا انگيزه ي فيلم ديدنم كور شده .
تا كي از تزوير باشم رهنِما
تا كي از پندار باشم خودپرست
پنده ي پندار مي بايد دريد
توبه ي تزوير مي بايد شكست
وقت آن آمد كه دستي بر زنم
چند خواهم بود آخر پاي بست
هيچ فكري هم نكردم اين چند وقت . محض ِ شفاف سازي گفتم :)
مي رم ، مي آم . راست راست . كج كج . خم خم . پاي كوبان ! مست و مدهوش .
26/11/86
بارون ه ...
"آسمان باراني است
رنگ شب پيدا نيست
اختران پنهانند
ابرها گريانند
برگ ها لرزانند
شاخه ها رقصانند
شست و شو مجاني است
به ! عجب باراني است
بوي باران با خاك
بشنويم از افلاك
ساز باراني پاك
... "
وسط آزمون سوره دارم سبك سنگين مي كنم كه برم آموزشگاه كلاس ِ ديني ! يا برم مدرسه . مدرسه خبري نيست ، جمعه ست ، فقط پيشا هستن ، هوا باروني ه پس كلي از پيشا زود مي رن ... چند ديقه بعد بيرون كلاس با ياسمين توي حياط ِ هنرستان سوره زير بارون وايساديم و من مطمئنم كه بايد برم مدرسه و حتي صحبتاي زيباي معلم ديني ه كه معتقده ذره اي چيزايي رو كه تدريس مي كنه قبول نداره ، در نرفتنم به آموزشگاه موثر نيست . مدرسه ست كه خيلي مقتدرانه منو مي كشه :)
بارون ه . خيلي بارون . نفس مي كشم و لال ام . هميشه بودم . توي حرف زدن بسيار كم مي آرم .
مثه بيش تر آدما . تا وقتي چرت و پرت مي گيم همه هستن و مي گن . يه نفر كه يه حرف مي زنه كه واقعي ه ، كه حسش مي كنيم عميق ، لال مي شيم ، كف حياط و آشغالاي لاي فرش و جوراب و كفشمون بسيار دوست داشتني و جذاب مي شن واسه مون ...
توي اتاق هنر داريم پفك مي خوريم و پرستو وضع غزل رو واسه آتوسا تشريح مي كنه ! آتوسا يه چيزايي مي گه و من زير لب مي گم شكر كه... نگرانيم و پفك نمكي مي خوريم . مائده معتقده كه هنريا نمكي ان و پرستو هي تكرار مي كنه كه مائده خفه شو و مريم تو چرا نمي شيني ؟ ما چرا اين جاييم ؟ بچه ها كم كم مي آن ،معلوم مي شه كه يه خبري ه ، مريم يه چيزي نوشته ، مي خونه ، همه ساكتن . من خوش حال . حرف مي زنن آدما و من خوش حال . آقاي كاظمي بسيار تهديدوار (؟) اعلام مي كنه كه بايد بريد و بچه ها مي گن كه جلسه ست . ماسه هاي روي كفشمو پاك مي كنم ، خوش حالم . حرف مي زنن آدما و از زمين تا آسمون گاهي تفاوت هست بين نگاهاشون . حرف مي زنن و نمي زنن ... بعضيا خيلي نگران و ناراحت ، بعضيا خيلي نگران و نگران ، بعضيا خوش حال و سرگردان ، بعضيا با بغض ، هي مي خوام بگم كه بچه ها همه چي خوبه، شما خيلي خوبين ، همه خوبيد ... اما نمي گم ؛ خيلي مضحك ه گفتن اين حرف به اون جمع ... خيلي مضحك ه گفتن اين حرف وقتي خودم متناوباً يه چيزيمه ... چيزي نيست و من يه چيزيمه... وقتي درگيرم ... وقتي به خودم اجازه مي دم كه خوب نباشم ، اونم توي اين يه سال كه همه ي همه جوره دوستش دارم ...
زین خلق پر شکایت و گریان شدم ملول "
آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست "
بيتا مي گه كه براي آقاي خنده رو آگهي ترحيم بزنيم و بچه هايي كه خبر نداشتن... من چه مي دونم كه دو ساعت ديگه مامان بزرگ ه مامانم ديگه نيست اين جا ...
حرف ، حرف ... خيلي وقت ه كه خسته شدم از حرف . بارها اعلام كردم ، اين نوشتنم براي خلاص شدن از حرفاست انگار ... تموم مي شه . بعضيا متعجب ، بعضيا شاد، بعضيا خشم دار... همه تقريباً خسته ي فكرَني...
راه مي افتيم و دم در از آقاي كاظمي تشكر و عذرخواهي و ... با خنده مي گه : مهم نيست ، سال بعد از دستتون راحت مي شيم ... همه دارن كاظمي رو نگا مي كنن و اون بيچاره خبر نداره كه جلسه ي مذكور (!) موضوعش چي بوده و اين حرف چه داغي ه بر دل ها :)
شكر كه هستن . ديگه ناراحت نيستم كه چي و كي و كِي و چرا... شكر .
كاش هم نميارم تهش كه لوس نشم باز .
.
.
.
"اگر عمر دوباره داشتم .... در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: «شادى از خرد عاقل تر است». "
دوست دارم كه برم . يه چن بار زير لب آروم بهشون مي گم كه منم مي خوام بيام . جوابشون روشن ه . سارا 2 روز مدرسه نرفته ديگه نمي شه كه شما بياين ، تازه مجلس ختم اومدن نداره كه... شلوغ ه ... همه ناراحتن... بياي كه چي. بغض نمي كنم . دوست دارم غم داشته باشم . دوست دارم وقتي آدما غم دارن منم باشم ، دوست دارم باشم ، يه حسايي رو نمي شه نوشت يا گفت اما هستن ... بد هم هستن . دوست دارم كه آدما رو ببينم توي غم . نرفتم ، بغض كردم ، به همه هم مي گن و مي گم كه براي كلاسا نرفتم ، مسخره نيست ؟
" استغفر الله ربي و اتوب اليه "
.
.
.
.
" نخواهم عمر فاني را تويي عمر عزيز من
نخواهم جانِ پر غم را تويي جانم به جان تو "
يه آدم نسبتاً غريبه اي احوالاتمو پرسيد ، چند فقره از فكرامو رديف كردم ،سريع بم گفت كه وااااااااي برو بابا ، بيخياااال ... ناراحت كننده ست و نيست اين كه نتوني بگي چته چون به نظر كلي از آدماي دوست داشتني ِ زندگيت حتي ، خيلي الكي مشكل و فكر مي سازي براي خودت . پرت مي شم از دين به درس ، از درس به زندگي ، از زندگي به غم ، از غم به كم كاري ، از كم كاري به شادي ،از شادي به فقر، از فقر به سينما ، از سينما به آدما ،از آدما به شعر ، از شعر به موسيقي ، از موسيقي به كتاب ... پرت مي شم ،به در و ديوار مي خورم . خسته مي شم . كم ميارم ... اون وقت آدمايي رو كه مي فهمن چي مي گم ، كه فك نمي كنن چه مسخره اذيت مي كنم تا باز بتونم بلند شم كه باز پرت شم ... بعضي وقتا داد مي زنم سر خودم كه آروم شم ،كه وايسم يه جا ... اون وقت ه كه چند روز زل مي زنم به در و ديوار ، و بعد كافي ه كه يه غروب قشنگ ببينم يا يه راننده تاكسي ِ خوش اخلاق ، باز پرت مي شم ، باز پر زندگي اي مي شم كه مال ه من ه ، كه من مال ه اونم ، كه جز اون انگار نبايد و نشايد...
...
بياييد بياييد به گلزار بگرديم
بر اين نقطه ي اقبال چو پرگار بگرديم
شما مست نگشتيد و از آن باده نخورديد
چه دانيد كه ما در چه شكاريم ؟
خيزيد ، مخُسبيد كه هنگام صبوح است
ستاره ي روز آمد و آفتاب را بديديم ...
(متن شعرا مسلماً كلي اشكال داره . حافظه ي من رسماً معذرت مي خواد:) )
اين شعر هم اين روزا هي همه جاي زندگي م خودشو جا مي ده ، روزايي هست كه يه نوشته اي ، جمله اي ، شعري خودشو همه جوره مياره جلوي چشماي آدم ، اين روزا اين شعر با من روزگار مي گذرونه!
خيلي دوستش مي دارم .
مرده بُدم ، زنده شدم، گریه بُدم، خنده شدم
دولت عشق آمد و من، دولت پاینده شدم
دیده ی سیرست مرا، جان دلیرست مرا
زَهره ی شیرست مرا، زُهره ی تابنده شدم
گفت که: دیوانه نه ای، رو که از این خانه نه ای
رفتم و دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم
گفت که: سرمست نه ای، رو که از این دست نه ای
رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که: تو کشته نه ای، در طرب آغشته نه ای
پیش رخ زنده کُنَش کشته و افکنده شدم
گفت که: تو زیرککی، مست خیالی و شکی
گول شدم، هول شدم، وز همه برکنده شدم
گفت که: تو شمع شدی، قبله ی این جمع شدی
جمع نی ام، شمع نی ام، دود پراکنده شدم
گفت که: شیخی و سری، پیش رو و راهبری
شیخ نی ام، پیش نی ام، امر تو را بنده شدم
گفت که: با بال و پری، من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش، بی پر و پرکنده شدم
...
چشمه ی خورشید تویی، سایه گه بید منم
چونک زدی بر سر من، پست و گدازنده شدم
...
از توام ای شهره قمر، در من و در خود بنگر
کز اثر خنده ی تو گلشن خندنده شدم
27 / 11 / 86
كلاس موسيقي ه . جا نيست ، مجبوريم كه جلو بشينيم ، دقيقاً ور ِ دل جناب استاد ... مثل ِ هميشه چرت ميگه و پرت ...امروز بيش تر اما ، كنار جزوه براي سنا مي نويسم "حالش بده" و سنا تصديق مي كنه ... داره مي گه كه ما سرخوشيم ، خيلي افراطي هم سرخوشي م ... دلش گير دادن مي خواد و حوصله نداره . بچه ي شيطون ِ حراف كلاس رو گير ميندازه و كل كل و دعوا ... هر 2 تاشون رسماً بهم فحش مي دن و ما ور ِ دل استاد ... دختره رو با توسل به قدرت ِ صاحاب ِ آموزشگاه ميندازه بيرون و اونم كم نمياره ، داره هر چي هست مي گه ، كه "چشمت به 10 تا دختر ..." كه "چندان هم آدم ..." كه "هر چي مي خواي مي گي و ..." ته شم درو مي كوبه و پشت در داد مي زنه كه بي شعور . كلاس ادامه ي مسخره اي داره ، همه آروم به استاد توجه مي كنن ! كلاس تموم شده ، هر كي يه چيزي مي گه ، من آشفته م . صاحاب ِ آموزشگاه داره داد و بيداد مي كنه ... عصباني م وطبق ِ معمول ِ اين وقتا با بغض ... مي گم آخه وقتي به يه نفري گفتيم معلم ، استاد ، يعني تو هر خري هستي بايد يه احترامي به كلاس بزاري ، به شاگردا بزاري ، به درس بزاري ، به خودت بزاري ...
بغض كردم و خانوم متقي هم معتقده كه زرشك! :) كه آدما فرق دارن ... سنا مي گه مگه معلمي يه قالب ه كه هر آدمي رو بندازي توش و بگي بايد اين طوري باشي ؟ من اما از آدم بودن حرف مي زنم و چه مسخره ست انگار اين حرفا ، جايي كه آدما با متر ِ پول و تست و كنكور و اندازه ي آرايششون سنجيده مي شن ...
توي مسير ِ برگشت هي از خودم مي پرسم به تو چه ربطي داشت ؟ 2 تا آدم كه تو تقريباً هر 2 تاشونو به يه اندازه قبول نداري و مهم نيستن برات ، بحث كردن راجع به چيزي كه به تو ربطي نداشته ، تو فقط ناظر بودي ... فقط ناظر بودم ؟ اي لعنت به ماها ... به اين مناسبات اجتماعي ِ گندمون ، كه به خودمون اجازه مي ديم از بي اهميت ترين چيزا ساعت ها حرف بزنيم و وقتي چيز ه مهمي اتفاق مي افته بايد خفه شيم ، فقط گوش بديم و قبول كنيم ...
و اين كه من از لفظ ِ استاد معذرت مي خوام كه به اين طور آدمايي مي ديمش . مي دَنِش البته . من هنوزم با " آقاي ... و ببخشيد و اين چيزا " استادامو (!) مخاطب قرار مي دم !
شكر . شكر . شكر ...
مسافرتِ قبل ِتعطيلات عيد ! وه كه من چه مي كشم با اين تخيلات ِ واهي م :)
ساعتاي گذر از 1/12 به 2/12 / 86 ...
خوبم . خواص مي خونم و ادبيات . حموم مي رم . آهنگ گوش مي دم . به آدماي خيلي خيلي متفاوتي فكر ميكنم ، به همه ي كنكور ارشدياي دور و برم ، از بعضيا احوالشونو مي پرسم ... غزليات سعدي مي خونم و پر از خوبم . خيلي بيش تر تر از قبل مي فهمم و اين شادم مي كنه :) دلم مي خواد كه عروض و قافيه (همين ه ديگه ؟) ياد بگيرم ، هي وسوسه مي شم به ساره به اس . اُ.مِسم كه آيا به من ياد مي ده و هي خودمو منصرف ميكنم ، تلاش مي كنم يادم بمونه كه بعدها برم ياد بگيرم ... با سارا دعوا مي كنم ، نون و سبزي مي خورم ، تاريخا رو هي بررسي مي كنم در جستجوي تعطيلي براي در رفتن از زندگي ِ اين مدلي. كتاب فروشي زياد مي رم ، كتابا رو ديد مي زنم ، معمولاً از كتابايي كه روي ميزاي وسط كتاب فروشيا مي چينن اعصابم خرد مي شه ، آخه بي شعوري ام حدي داره ، واقعاً ها . بعد بي خيال مي رم سمت كتاباي كودك...
خودمو به زور دعوت مي كنم به كلاس ِ يه معلم ِ نمونه به صرف ِ شيريني و بستني و ناهار ، يه روزي :) و مطمئنم كه خوش مي گذره و من عقده اي تر از قبل برمي گردم سر ِ زندگي م .
به اساس ِ كاراي خيريه فك مي كنم ، كه پول جمع مي كنن براي آموزش آدما ، بهداشت ،خونه ... نبايد آيا اينا باشه به طور پيش فرض توي زندگي ِ همه ؟... حوصله ندارم ، خيلي بيش تر از قبل . هي مي خوام به رحمتي بگم كه اگه واسه اون بچه ها كار اجرايي خواستين ، من ... به كودك ِ زمين ِ من سر بزنم و ببينم چي شد ، حوصله م نيست . آروم مي شينم سر جام ، منتظر معجزه ، نمي فهمم يه چيزاي زيادي رو ... سر خودمو گرم ميكنم به ذكر ... كه شكرلله ... اين طوري بهترم .
كم حوصلگي و كم صبري م رو خوب مي شناسم ، اما اين چند وقت انقدر ديدم كه كم حوصله م ، كه خجالت زدهم بسيار از خودم ...
كم حوصله م توي كارام ، درسام ، فكرام ، تصميمام ... و چندان برام پررنگ نيست ... مي گذرم .
كم حوصله م در برابر آدما و گند مي زنم . همه ي حرفا و نگفته ها مي شه سوتفاهم و من انقدر بايد دير بفهمم كه توي گيجيش بمونم ، كه حتي دلم نخواد بگم كه خب منم نمي خوام كه اين طوري باشه و هست...
انقدر كه بي احساس بشم در برابر آدمايي كه دوستشون دارم ...
حوصله ي حرفاي تكراري رو ندارم و هي تكرار مي شن ، پخش مي شن همه جاي من .
لازم هم نيست بعد 4 ساعت با هم بودن و به روبرو نگا كردن اس ام اس بدي كه "بدت از اين رفتارم مي آد جداً " اونم بعد ِ معذرت خواهي ِ الكي كه من براي همه تون فرستادم با اين فكر كه نكنه اينا بشينن فك كنن كه چي شده باز و درس نخونن و اعصابشون داغون بشه... كه انگار اين فكرمم مثه همه ي فكراي قبلي م در مورد شماها اشتبا بوده ، همه داريد ادامه مي ديد ، باز منو گير انداختيد كه من بشينم يه گوشه ، مو به مو ، از سال اول و دوم ، همه ي چيزايي كه بود و گذشت رو بيارم جلوي چشمم و ناراحت بشم و بغض كنم و هي بگم چه فايده اي داره گفتن... ؟ راستش من منتظر نبودم جواب ِ اون معذرت خواهي چن تا "خواهش مي كنم ، پيش مي آد" و "بعضي مشكلا رو بايد دفن كرد" ، "مي فهمي كه مشكل اين نيست ، مشكل رو تو بايد حل كني ..." باشه ؛ دلم مي خواست يك كدومتون بپرسه چته تو ؟ نپرسيديد اما ، منم عادت كردم كه هميشه نگران ِشماها باشم بدون اين كه حس كنم يه نفري از شماها هم نگران ِ من ه و گه گاهي كه مي گم كه نگران ِ وضعمونم متهم بشم به افسرده بودن ، به بدبين بودن ، به ضدِ حال ِ گروه بودن ، به دعوايي بودن ... مهم نيست ، يعني مهم هست براي من ، اما تا وقتي كه براي شما مهم نباشه ، منم تصور مي كنم كه براي من هم مهم نيست . من حوصله ندارم كه بهم بگيد كه ناشادم ، كه دارم زور مي زنم آدما رو شاد كنم ، به زور مشكلاشونو حل كنم ... حوصله ندارم گند بزنيد به مهم ترين فكر و دغدغه ي من در مورد دوستام ... حوصله ندارم كه به يكي از مهم ترين هاي زندگي ِ مسخره ي كوچيك من توهين كنيد و رد شيد ... من حوصله تونو ندارم وقتي فرزاد مجيدي براتون مهم تر از هر كدوم از ماهاست ... من حوصله ي اين زندگي ِ مخفي ِ پشت ِ حرفاي چرت رو ندارم ، من حوصله ندارم كه يكي تون از اون يكي ناراحت باشه و همه سكوت كنيد به احترام ِ ژستي كه اون 2 تا گرفته ان ... من حوصله ي خودم رو ندارم وقتي شما اين طوريد ...
فرق ِ دنياي آدما رو نمي شه كتمان كرد كه ... من به چيزايي فك مي كنم كه شما نه ، شما چيزايي رو از من ميخوايد كه من نمي تونم ، من نمي تونم باور كنم كه وقتي با يك كدومتون حرف مي زنم هر چي مي گم رو قبول كنه و يا قبول نكنه و ساكت باشه اما توي جمعمون طي يه توافق عمومي يهو همه چي برعكس بشه و همه اصرار كنيد كه من اشتبا مي كنم . مي دونيد ، گه بگيرن اون شادي اي رو كه به خاطرش حرف نمي زنيم ، نميگيم كه چي حس مي كنيم كه نكنه خللي وارد بشه به شادي ِ مسخره مون ؛ تا حالا فك كرديد كه شادي به چه دردي مي خوره ؟ اين شادي اي كه من مي بينم فقط به درد گذروندن ِ بي سر و صداي روزا مي خوره تا هيچ كدوممون مجبور نشيم كه حركت كنيم ، اگه شما مي خوايد كه هميشه توي آرامش ِ خودساخته اي به اين مسخرگي زندگي كنيد ، من نمي خوام . نخواستم كه وضعم اين ه . كه يكي به خودش اجازه مي ده به من بگه خوددرگير و ناراحت و افسرده ، فقط به اين خاطر كه دغدغه هاي مسخره ي زياد و وسيعي دارم و چند باري بهش گفتم كه دارم به چي فك مي كنم ... اگه قراره توي زندگي تون بين دغدغه و فكر و ناراحتي و افسردگي فرقي نزاريد من تا هميشه احتمالاً براي شما افسرده م و خودتون نيز . هنوز هم باور نكرديد كه لازمه ي دغدغه داشتن از هر نوعي افسرده بودن / شدن نيست ... چي مي گم من ؟ وقتي كه هر حرفي مثه تف سر بالا و خيلي بدتر از اون ه ... وقتي انقدر حرف نزديم كه يه دفه م كه چيزي مي گيم انقدر با عقده است كه هيچي به هيچي ، فقط كدورتا پررنگ تر مي شه ...
آره ، من معذرت مي خوام ، از شما نه ، كه از خودم ... كه باز يادم رفت كه قرارداد ِ بين ماها لال بودن ِ و گرامي شمردن ِ زندگي در سطح ...
مباركمون باشه .
خيلي خوش حال مي شم كه توي زندگياتون به اندازه ي من و خيلي خيلي بيش تر از من حتي :) احساس همه جوره خوش بخت بودن بكنيد ، اون وقت مهم نخواهد بود واقعاً براي من كه داره چي پيش مي آد واسه ي يه جمعي كه دوستشون دارم ، اون وقت تلاش مي كنم كم تر ناراحت ِ اتفاقا باشم ... من اما اين احساس رو ابداً توي شماها نمي بينم ، شايد هست و اين هم مثه بقيه ي چيزا قايم كرديد از من و ما...
... و كاش راحت تر نفس مي كشيدم وقتي با هميم و كم تر گند مي زدم به همه چي .
پ .ن : مطمئنم كه نمي خونن هيچ كدومشون اين نوشته رو و من انقدر احمقم كه دارم باز نشخوار مي كنم حرفامو واسه خودم ! گفتم كه حوصله نيست براي شروع اون دور ِ باطلاي قبلاً طي شده ... سكوت مي كنم به پاس داشتِ احمق ِ مغرور بودنم .
4/12
انقدر خوبم كه خجالت مي كشم ! واضح ه كه توي اوضاعي كه همه چي با سرعت ِ ناخوشايندي داره مي گذره ، كلي تا از آدماي دور و برت خوب نيستن و نمي خوان كه باشن ، تو كم مياري وقتي قرار ه به همه ي چيزايي كه مي خواي ، فك كني ، تيكه تيكه شدي بين الان ، گذشته ، آينده ت . بين مدرسه ، جامعه ، خونه ت . از اين كار به اون كار مي پري و هيچ كودوم رو به انجام نمي رسوني ... توي اين وضع وقتي خيلي خوبم انقدر خجالت مي كشم كه روي تخت كه دراز كشيدم اشك داشته باشم ، بغض كنم و هي خوب تر بشم . چندين روزه كه به جاي سر ظهر خونه رسيدن خيلي مسخره يه طوري مي شه كه دم ِ غروب مجبور مي شم از بالاي ِ يوسف آباد بگذرم ، يا از بلوار ، يا اتوبان رسالت و حكيم ، دقيقاً جاهايي كه غروب دارن ، خورشيد هم كه بزرگ تره انگار اين روزا ، آسمون نارنجي مي شه و بنفش ... و من خوب تر . هي به آدماي توي تاكسي ، پياده رو و ... نگامي كنم كه آيا مي بينيد چقد آسمون و زمين قشنگ ه و چقد مي تونيد بدون ِ بهونه خوب باشيد؟ همه سرگرمن ... احساس گناه مي كنم از اين كه وقت آدما رو بگيرم ، هر آدمي وقتش واسه خودش مهم ه .خفه شو و ... و ... و...
امروز سر كلاس نمايش ، يهو معلممون توي دو ديقه استراحتمون ، گفت كه دلش تنگ شده واسه امتحاناي ثلث دوم ، و با اون حرف زدن ِ نوستالژيك ِ بسيار دوست داشتني ِ طنزآلودش هي گفت از اون روزايي كه بو داشت و مزه ؛ كه تو بوي بهار مي شنيدي و بهار رو از يه ماه قبل مز مزه مي كردي ... انقدر خوب بودم و خوشحال كه دهنم تا بناگوش كشيده شده بود ... براي من چندان مهم نيست كه اين معلم رسماً اعلام مي كنه كه ملحده يا هر كوفت ِ ديگه اي ... براي من مهم ه كه يه كلاسي هست كه توش از حساي نابي حرف زده مي شه كه ديگه نيست انگار و وقتي تو از دهن يه نفر ِ ديگه مي شنويشون شاد مي شي براي اين حس ها و خاطره هاي مشترك تقريباً قديمي ، براي اين كه آدما هنوز هم يه بخشي دارن كه مي شه واسه ش شاد بود ، همون بخشي كه من فك مي كنم مي شه منشا آرامش و بزرگي ِ آدما ... اين كه فراموش نكنيم يه چيزايي رو ؛ اين زندگي هاي متفاوت ِ خيلي شبيه به هم منو شيفته مي كنه ... عالي نيست ؟
پ.ن : فك كنم مشهود باشه كه من ارادت رو منده اين معلم ه هستم ؟ نه كه چيزِ خاص يا مهمي باشه ، نه . از آدماي ناب ، كه يه ارزشايي دارن واسه زندگي شون ، و از بودنشون لذت مي برم ... خيلي الكي !
12/12/86
من و باد صبا هستيم دو سرگردان بي حاصل ...
برنامه مي ريزم براي همه و خودم كمي اجراش مي كنم ، حرف زياد مي زنم ؛ انقدر كه مامان و سارا داد بزنن كه برو گم شو ... دم عيدي به آدما بسيار نگاه مي كنم ، به حساشون ، كاراشون ... به بنفشه و گلاي بهار فك مي كنم... يهو توي اتوبوس دلم واسه پسرعمه ي 11 ساله م تنگ مي شه ... دلم واسه بابابزرگم تنگ مي شه ، دلم واسه ظهراي كش دار ه خونه ي مادر تنگ مي شه ، دلم واسه بچه هاي راهنمايي و دبستان تنگ مي شه ، دلم واسه جلوه تنگ مي شه ... دلم واسه زمين و زمان تنگ مي شه . خوش حالم كه دلم تنگ مي شه واسه آدما و مكانا و زمانا ... دلم واسه يزد تنگ مي شه ، واسه بدون كفش روي پشت بوم خورانق دوييدن (doEdan) ، واسه ولو شدن روي پشت بوم و آسمون ديدن ، واسه سرسره سنگي ه ، واسه رستوران ه ، واسه دستشويي ه گروهي رفتن تو رستوران ، واسه اون لحظه اي كه مانتوم گير كرد به زنجير در رستوران و جر خورد و ما مجبور شديم از شدت خنده سينه خيز بريم تا سر جامون ... واسه اون دفتري كه گم شد... واسه اون همه احمق بودنم ، واسه سكوت ه سرشار از احترام بچه ها در برابره حماقت من ... واسه افتادن دوربين محد توي رودخونه و جستجوي سشوار... براي قطاري كه انقد توقف داشت كه بش مي گفتيم قاطر ... براي هنوز سرود مليا رو حفظ نبودن! براي اولين باري كه سارا زنوزي و فاطمه منتظري جلوي اتوبوس برامون " سر اومد زمستون،شکفته بهارون / گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون / کوهها لاله زارن،لاله ها بيدارن / تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو مي کارن / توی کوهستون،دلش بيداره / تفنگ و گل گندم داره مياره / توی سينه ش جان جان جان / يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره / سر اومد زمستون،شکفته بهارون / گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون / لبش خنده ي نور / دلش شعله ي شور / صداش چشمه و يادش آهوی جنگل دور / توی کوهستون،دلش بيداره / تفنگ و گل گندم داره مياره / توی سينه ش جان جان جان / يه جنگل ستاره داره / جان جان، يه جنگل ستاره داره " رو خوندن ... براي عكسا... براي خنده ... و براي همه ي همه چيز انقدر خوش حال ميشم كه مي تونم از راه آهن تا تجريش رو پياده برم ...
خيلي خوش حالم براي بودن ه آدمايي كه دوست داشتني ان ، كه عصبانيشون مي كنم ، كه عصباني مي كنن منو ، كه مي فهميم هم ديگه رو و نمي فهميم ، كه براي خاطره هايي كه داريم با هم خوش حال باشم ... آره ، رفقاي شفقا و ناشفقا ! واضح ه كه من نيز به اندازه ي وسيع و عميقي زنده به آنم كه شماها هستيد...
هواي بهار داره مي آد و بوي قورمه سبزي! هر خري عاشق مي شه خب تو اين وضع :)
13/12/86
دوشنبه ست و خسته نيستم ، ناراحت نيستم ، داغون نيستم ، بد نيستم ، يه طوري م نيست ، چته خاصي م نيست شايد حتي خيلي خوبم ... صبح دير مي رسم مدرسه هنوز اما عده اي توي حياطن ، با خنده مي رم طرفشون ، مي ريم بالا ، كلاس ديني ... رحمتي انقد راحت از خوب بودن و محكم بودن حرف مي زنه كه مائده هر دو ديقه يه بار بگه آخه يعني چي ؟ و من ببينم ضعف رو ، حس كنم با همه ي وجود. خوبم اما هم چنان ...
اما سر كلاس نشستن ، مدام به بچه ها نگاه كردن ، به بچه هايي كه يه چيزيشونه به قول خودشون آدمو ضعيف مي كنه ... انقدر كه حوصله ي حرف هم نباشه ... انقدر كه تنها هم كه توي حياط راه بري هر آدمي بفهمه كه اين يه چيزيشه ... بچه ها خيلي قدرتمندن (آره!) راحت مي تونن پودر كنن منو و من كه اين روزا انگار نمي شه كه ناراحت بشم فقط با داد و بيداد اعصاب بقيه رو خرد مي كنم... زنگ تفريح سوم ، تولد سبا و شكيبا ، پيش 3 ... بچه ها... موي ياسمين ، كليشه شدن ارغوان ... از پنجره آويزون شدم كه بچه ها رو ببينم . عاشق ديدن حياطم وقتي همه ولو شدن توش ، محد مي ره مي آد ... به دوما نگا مي كنم بيشتر ، به دليل نامعلومي ، به رفقاي خودم نگا مي كنم كه 5 نفري گرد نشستن و مي خندن ، محد نمي آد بالا ... ميام بيرون ، نمي رم نماز . مي رم تو حياط در جستجوي محدي كه سرگردان بود... دم آمفي پشت پارتيشن چوبي ِ با پرستو نشسته ن . يه چيزيشونه كه نمي خوان بگن ، مي خنديم ، برمي گردم تا ته زنگ تكيه مي دم به اون يكي محد ! و "دامن كشان ساقي مي خواران...." رو زمزمه مي كنم ... به جاي 30/12 يك مي رم بالا. مطهره آب مي ده كه ببرم واسه الهامي و من هي به مانتوي دوست داشتنيش نگا مي كنم (تذكر: رو مانتوش با روان نويس يه چيزاي زيادي نوشته ، واقعاً عالي و خواستني ه !)... سر كلاس انگار دارن خفه م مي كنن ... 10 ديقه به زنگ مونده ، توي حياط زير نور مستقيم آفتاب نشستم و مثلاً فكر مي كنم ... از مدرسه تا ميدون خيلي بدون مقدمه ي ذهني حرف مي زنم از چيزاي پراكنده ، ليلا ساكت ه و با خنده هاي يه طوري ه هميشگيش همراهي مي كنه ... انقدر چرت مي گم كه ته ش فا دور ميدون ... و بعد انقدر وحشت زده م ازكوتاهي ها و نفهميدنا و شكا كه حتي نتونم فكر كنم ؛ شادمان قدم مي زنم پس و به خوبي ِ كوله ايمان ميارم ... توي اتوبوس هي سبك سنگين مي كنم كه آيا مهم ه الان كه كتابايي رو كه دوست دارم واقعاً بخونم يا چيزايي كه به دردتر مي خوره ، هموناي كه پر اطلاعاتي ه كه آدم از خوندنشون يه طوريش مي شه ؟ و هي مي گم چرا هنوز تنها دويدن تموم نشده با اين كه اينقد دوس داشتني ه ؟ زندگي ه من با پيكاسو كجا گم شد ؟ سعدي خوندن توي اين مكان و زمان آيا فايده اي... ؟ انقدر دلم مي خواد كتاب بخرم كه خيلي . كتاب ِ شعر ! خودم باور نمي كنم اين تغيير ذائقه از رمان به شعر رو ، انقدر كه ناگهاني و عجيب بود ! همه ي رمانا و داستانام نصفه روي ميز ولو شدن و همه ي كتاب شعرا روي تخت و كنار تخت ، وقت خوابيدن ، وقت بيدار شدن ، وقت شروع درس ، وسط درس ، پايان درس ، استراحت و ... :) گوشه ي كلي صفحه از كتابا تا شده و من حتي وقت نمي كنم شعرا رو جمع كنم يه جايي ، يه دفتري .
بعد از اين همه ناليدن ، شما شاعر ِ گمنام دوست داشتني سراغ نداريد ؟
رنگ بهار هم داره مي آد . بيد مجنون حياط جوونه زده . امروز كه ديدمش ياد برفاي همين يه ماه پيش افتادم ... چرخه ي باورنكردني اي ه ...
گذر از 15/12 به 16/12
درخت ِ بيدمجنون سبز ِ بهاري شده حالا ، هيجان ناكي ِ وجودم بالا رفته بس كه بهار داره مي آد !
دلم طغيان و عصيان مي خواد ، زبونم حرف زدن مي خواد ، پاهام رفتن مي خواد، انگشتام نوشتن مي خواد ، چشمام ديدن ِ چيزايي رو كه دوست مي دارم مي خواد ، گوشام گوش دادن مي خواد ، دلم عاشق شدن ِ واقعي مي خواد ، احساسم شور و نشاط مي خواد ، زبونم از خاطره ها گفتن مي خواد ، پاهام دوري و گريز مي خواد و احساسم نزديكي و دوستي ،دلم بي تابي مي خواد و انتظار كشيدن ِ واقعي ، وجودم كار مي خواد و خسته شدن ِ واقعي ، دلم درد مي خواد ، تب و تاب مي خواد ، لحظه هايي پر از زندگي و بودن مي خواد ، ...
سرشار شدم از خواستن ... گوشه ي خونه نشستم اما . گوشه ي خونه ، نهايت فعاليت ِ انساني م مي شه اس.اُ. مِسيدن به چار تا آدم ، نوشتن توي دفتر ِ "تنها نيستم." ، غرق شدن بين آهنگاي به قول سارا عزادارانه و به تعبير من شادي آفرين ! شعر خوندن ِ گاهي ، فكر كردن به آدما ، خوش حال / ناراحت بودن از محدوديت زمان و مكان ...
عجيب نيست كه آدم بتونه وقتي داره يه مستند درباره ي افريقا مي بينه ، درست وقت حرف زدن پسري كه انگشت نداره ، گوش نداره ، لب و دماغش رو به وضع بدي بريدن (آدماي هم نژادش، هم كشور و هم شهرش!)، به مدل مانتوش و برنامه ي عيدش فك كنه ؟ عجيب نيست ؟ ما چرا نمي ميريم آخه ؟
...
...
من چرا دل به تو دادم كه دلم مي شكني
يا چه كردم كه نگه به من باز مي نكني
دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست
تا ندانند حريفان كه تو منظور مني
ديگران چون بروند از نظر از دل بروند
تو چنان در دل من رفته كه جان در بدني
از : شعر و عرفان . ناظري
من شايد نمي فهمم ، من حتماً نمي فهمم ! اين همه آدم ِ مثلاً بزرگي كه توي خواب مي بينن كه يه دنيا ساختن كه اِل و بل وقت ِ بيداريشون چي كار دارن مي كنن ؟ نمي شه كه همه ي اونا نفهمن ... نمي شه كه . من حتماً يه طورِ بدي دارم نگا مي كنم . من حتماً ... من حتماً ...
... لعنت به كوچيكي كه پشت بندش مي شه "من حتماً " هايي كه سرشار از شك ه و لعن و نفرت .
:) از شروع نوشته كه مي خونم يه دور عجيب نيست ، عجيب نيست كه از همه چي ِ همه چي بگم و از هيچي نگم در واقع ، چيزي ندونم ، از من عجيب نيست ، براي من عجيب نيست ، اين جا عجيب نيست ، اين روزا عجيب نيست ... يه بنده خدايي مي گفتمون كه تا كي مي خوايد با "نمي دونم" سر كنيد ؟ نمي دونم تا يه جايي خوب ه ، يه جايي ديگه بايد وايسي و بگي "مي دونم ". دلم اون يه جايي رو مي خواد ، هر چند كه اين بي تابي ِ بچهگونه رو هم دوست دارم ، اما بعضي وقتا كه توي خيابون نمي تونم خودمو بكشم جلو ، وقتايي كه دارم خفه مي شم از حجم ِ ندونستن حسوديم مي شه به آدمايي كه دارن از كنار من محكم رد مي شن ،محكم و سريع ... حتي اگه نمي دونن ... مي دونيد ؟ من از اين كه اين نمي دونما نزاره راه برم مي ترسم ... كه " به راه باديه رفتن به از نشستن باطل / وگر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم "
سخنم مست و دلم مست و صفت هاي تو مست ، همه در همدگر افتاده و در هم نگران ...
ساعت هم 2 شد .