خود قلقلك دهي ِ سرخوشانه ي نصفه شبي / فورولوژي
۱. هميشه راههاي آدم وارانه تري هم هست .
امروز فهميدم ـ خيلي غير منتظره و نخواستني براي طرف مقابلم ـ كه طرف مقابل مذكور ، وبلاگ نويس هم هست . موقعيت طوري نبود كه دستمو جلو ببرم با يه خودكار كه آدرسشو بگيرم :) حالا با همه ي كلمه هايي كه فك مي كنم ممكن ه طرف مقابل مذكور ازشون استفاده كرده باشه در حال رصدم و خبري نيست ؛ همين ِ كه ميگم هميشه راه آدموارانه تري هست ... مثل ِ فضول نبودن توي اين موقعيت .
۲. كوله پشتي به انضمام كتاب ، در روزهاي آخر اسفند .
امروز از ساعت ۵ كه از آموزشگاه بيرون اومدم سعي ميكردم كه خودمو خر كنم و زياد ناراحت ِ صف تاكسي ِ مسير بعدي نباشم ، بعدتر كه يه ساعتي با فقط ۶ تومن ه ناقابل (هي...) توي شهر كتاب ونك زندگي كردم و واسه آدما كادوي عيد خريدم (فك كنيد فقط با ۶ تومن! ) و كلي به خودم دل داري دادم كه حالا باز مي آم و بالاخره يه روزي مي رسه كه برم چند تا كتاب ِدرست حسابي بخرم -درست حسابي به معناي واقعي كلمه - وقت رسيدن به صفي كه ذكرش اومد تقسيم آدماي توي صف به ۴ و محاسبه ي زماني كه بايد توي صف گاو بچرونم ، اصلاً حالمو بد نكرد ؛ با آرامش نشستم و به شيوهي كاظمي براي شعر خوندن فك كردم ،به اين كه به يه بيتي گير بدي و خيلي بفهميش ، كتاب شعرا رو از تو كيفم اوردم بيرون ، كنار خيابون نشستم و توي نور ماه (ماه واقعني ها ! ) به يه بيتايي گير دادم ، تهش "اي مهربان تر از برگ " مي خوندم و همون آهنگ خيلي محشره كه هي ميگه "شد زمين مست ،آسمان مست ، باغ مست و باغبان مست " .
خودم نمي فهمم جمله هاي بالا چي مي گه :(
اما مفهوم كليش اين ه كه قرار بود بد باشم اما خوبم بود .
آهان ، همه شو گفتم كه بگم اين روزا اگه بيرون ميريد به جز كفش راحت ـ جهت وايسادن توي انواع صف ! ـ يه كتاب ِ كوچيك ِ احمق هم توي كيفتون بزاريد ؛ شايد شد كه مثه من زير نور ماه ِ واقعني توي آسمون واقعاً سورمهاي ، چند صفحه اي از كتاب ِ احمقتون رو بخونيد .
و كلاً هيچ لذتي قابل قياس نيست با در اوج بلاهت بودن .
پ.ن اختصاصي: حالا تو هي اون بنده خدا رو مسخره كن كه كلاً از فعل استفاده نكرده تو نوشتهاش!يه رفيق داري خيلي كاردرست تر از اون جناب ... از همه چي استفاده مي كنه به جز مفهوم و معنا ...
۳.
در روزهاي آخر اسفند
در نيمروز روشن
وقتي بنفشه ها را با برگ و ريشه و پيوند و خاك
در جعبه هاي كوچك چوبين جاي ميدهند
.
.
.
اي كاش آدمي وطنش را هم چون بنفشه ها مي شد با خود ببرد هر كجا كه خواست
...
فروشنده ي سوپرماركت ِ سر كوچهمون ، هميشه ي هميشه داره يه چيزي گوش مي ده ؛ بيش ترين چيزي كه اونجا مي شه شنيد صداي فرهاد ه و سهيل نفيسي ، انقد خوب ه اون وقت . انقدر خوب كه من به بهانه ي يه چيپس يه ربع اون تو بمونم و حالم خوب باشه / بشه .
ارادت مندم من ، آقا داوود :)
۴. سعي مي كنم مدام باشم (=مداومت داشته باشم يعني!)، صبور باشم ، نلغزم ، نلرزم ، محتاط باشم ، تند نرم ، از رفتن جا نمونم ، جلو نزنم ، عقب نمونم ، بالا رو نگاه نكنم و پايين رو ، چپ حواسمو پرت ِخودش نكنه و راست ، من سعي مي كنم ...
فقط يكي بهم بگه توي اين هيري ويري كي زندگيمو بكنم ؟