امروز و دي‌شب غريب بودن و من بين آدما نبودم انگار. حالا اما آدم‌وارانه مي‌تونم فكر كنم و حتي بنويسم ، به مدد بيرون رفتن از خونه و ولو شدن كف زمين و گوش دادن به آدما و تلاشم براي خسته كردن خودم بلكه متوقف بشن همه ي شك‌ها و ترديدهاي نابه‌جا...

ديشب لحظه‌هايي مي‌گذشت كه مطمئن بودم ديگه نمي‌تونم بنويسم و نفس بكشم ؛ منتظر موندم اما تا صبح بشه و با درد و بدبختي بلند شدم و خودمو رسوندم به مدرسه و ولو شدم روي پاي علي‌شاهي  ؛ ساره بود و من چنگ مي‌زدم به آسفالت و خالي از هر فكري زل مي‌زدم به مريم و دنا و از ديدن ريحانه خوش‌حال بودم و حرفا رو انگار براي بار هزارم بود كه مي‌شنيدم و براي بار هزارم بود كه چيزي نمي‌گفتم و درد مي‌كشيدم از تكرار .

توي همه‌ي لحظه‌هاي امروز و امروزها انگار من نيستم كه مه‌تاب ِ . جدا شدم از خودم (لعنت به من اگه بخوام شما رو ناراحت كنم با تكرار شدن ِ حال و روزم اما چي كار كنم؟...)

داشتم مه‌تاب رو مي‌گفتم ... دراز كشيده بودم كه حسني(ي ِ فارغ‌التحصيل يافته!) رو ديدم دم در . تلاش مي‌كردم يه ربطي پيدا كنم بينمون و برم باهاش حرف بزنم و گريه كنم حتي و چيزايي رو بگم كه به هيچ كي نمي‌گم‌ و بحث گرم بود بين ِ آدماي  كنارم در مورد گرگان و برخورد بچه‌ها با فارغ التحصيلا ... مي‌خواستم حرف بزنم با حسني هنوز ، كه خنديد و از در بيرون رفت و من باز تكرار شدم .

 

يخ زده بودم و ساره حرف مي‌زد كه يه چيزي بايد بخوري كه بحث شيرين ادبيات گرم شد و ساره قول ِ خوانش ِ صحيح " سمن بويان... " رو بهم داد . نشستم جايي كه صداي المپياد ادبي‌ها رو بشنوم وقت خوندن يه چيزي كه نمي‌دونم چي بود ... در كيفمو باز كردم كه پر بود از برگه‌هايي كه بايد به صاحب گران‌مايه‌م مي‌دادم و نمي‌فهمم چرا ندادم و نمي‌دم .

"خواب ابريشم" مي‌بينيم حالا ؛ نيستم توي خودم و به غايت غرق ِ خودمم . مي‌بينيم و با سر برمي‌گردم به روزهايي كه منتظر ِ من‌اَن و ما . نمي‌ترسم ، فقط حالم به هم ‌مي‌خوره از همه‌ي بدفكري‌هامون ، از كوتاهي ِ ديدمون و از آينده‌اي كه قرار ِ ما گند بزنيم بهش ... (خطاب به صاحاب ِ فيلم بگم كه من دارم فك مي‌كنم به فيلم و به سوالا و به تفاوتاي در ذات شباهت... آره!)

 

توي بلوار چند تا موجود ِ رنگي مي‌بينيم و من مشتاقم كه بغلشون كنم به پاس رنگي‌بودنشون . به عادت ِ گند اين روزا همون موقع دارم به اين فك مي‌كنم كه اگه با ...ها بودم ، الان بايد تاسف مي‌خوردم واسه نحوه‌ي لباس پوشيدن آدما و كرامت انساني ! گند مي‌خوره به همه‌ي شورم .

 

              

  اين مه‌تاب ِ ادامه‌ي مطلب هم منم . تكرار مي‌شم هر لحظه بدون حركتي حتي .

 


خسته‌م .

سنجش رو كه دادم و كلاس‌هاي مدرسه كه تموم شد و امتحاناي ترم اگه دير شروع شد و كلاساي آموزشگاه گندش كنده شد و سوره اگه نداشتم و هزار تا اگه‌ي مضحك ِ واقعي ِ‌ ديگه ، گورم رو مي‌كنم (!) مي‌رم اصفهان در آغوش ِ محبوب‌خاله‌ و البته آغوش بزرگ رضا عباسي ! :)

معلم قرآن راهنمايي‌م هميشه‌ي هميشه مي‌گفت : "اگر رو كاشتيم ، سبز نشد"  حالا سال‌هاست نديدمش و دلم مي‌خواد  همه‌ي " اگه " هاي اين روزهام سبز بشن به كوري چشم ِ همه‌ي نااميدا .  سبز ِ سيب ِ‌ ترش . باور كنيد اگه هاي آرماني نيستن اصلاً!

 

درس دارم و خوش‌حالم از درس خوندن . برم خوش‌حالي كنم :)