۱. مثلاً من اگه يه روز صد تا شعر هي اين‌جا بنويسم از يه نفري ، يا صد روز هي شعر بنويسم از يه نفري ، شما قراره فك كنيد كه چي ؟ خب واضح ِ كه اون كتاب اون روز(ها) كنار تختم بوده ديگه ؛ پس من دلم خواسته كه به آدما پز بدم كه بعله ! من اينا رو خوندم :)

 

۲. بند همه غم‌هاي جهان بر دل من بود / در بند تو افتادم و از جمله برستم  

 

۳. امروز غليييظ بود ؛ پر از آدما و بارون و بارون و بارون و آسمون و ابر و حتي رعدوبرق !

من هم بودم اين بين :)

 

۴. وقتي ِ كه حالم بد نيست ،خوب هم نيستم (به قول محد ناراحت نيستم اما غمگين‌اَم!) اما مي‌ترسم كه لحظه‌اي وا بدم ، حتي وقتي تنهام . مي‌ترسم كه خودم شروع كنم به موعظه ! حالا ببينيد چه ترسي از آدما دارم و از ناراحت كردنشون ؛ لعنتيا خب يه نفري كه يه دردي‌شه چرا اينقد هم‌دردي مي‌كنيد كه طرف حالش از درد به هم بخوره و كلاً دردش بميره و بره تا دفه‌ي بعد كه باز بياد خفه كنه طرفو؟ ... {حذف} 

 

۵. كم اُورده‌م . كلمه‌ها رو گم مي‌كنم وقت حرف زدن و دلم مي‌خواد كه حرفامو بالا بيارم بزارم وسط گود ، همه‌ي همه رو دعوت كنم به ديدن و شنيدن و بوييدن.

 

 

۶. قاضي‌تر از خودم كم "ديده‌بودم " ، حالا مي‌بينم اما و حالم بد مي‌شه . نمي‌فهمم كه چه‌طور به اين اندازه راحت قضاوت مي‌كنم . خسته مي‌شم از هي قضاوت كردن . دوست دارم بي‌دريغ آدما رو دوست داشته باشم و يا بي‌دليل ازشون متنفر باشم حتي ؛ چون و چرا و چگونه هم نداشته باشه .

 

۷. رسالتي بر دوش ِ من (هزاران نقطه دييييييييي) نيست كه اين‌جا * از چيزايي بنويسم كه دغدغه‌ي من‌اَن و برام مهم‌اَن؛ با اين‌كه كلاً و جزئاً چيزي نمي‌دونم ، اما اينو مي‌دونم كه عصاب مصاب ندارم كه همه‌ي مه‌تاب متوجه يه چيز ِ خاص باشه ، حداقل الان نمي‌خوام . جايي بين ۱۸ و ۱۹ سالگي ، من تشنه‌ي تجربه‌م و راه رفتن و البته بي‌راه رفتن (مي‌ترسم بنويسم لذت) و در لحظه بودن . اين‌جا هم شايد "بي‌راه" باشه ، مسلم ِ اما كه معلوم نيست كه بي‌راه هست يا نيست و مسلم‌تره كه خب چي كار كنم ؟‌راه يا بي‌راه چيزي ِ كه هست . (كلاً ، ها؟‌) ‌با علم به اين موضوع ، هنوز هم بايد بترسم از اين كه بنويسم ؟ اِن‌قدر كه هر بار كه خره رو دست ِ يكي ببينم ، نگران ساده‌ترين جمله‌هاي توش باشم ؟ 

خَرَم ديگه. خر را خريت لازم است نافرم ...    

 

* "اين جا"  معني ِ "اين وبلاگ " رو نمي‌ده به هيچ وجه . معني ِ جايي رو مي‌ده كه من بنويسم و آدمايي كه مي‌بينم و مي‌شناسم و آره و اينا بخونن . واسه روشن شدن موضوع يه مثال مي‌زنم ، من اگه كنار آب‌نما بشينم و در حالي كه از نديدن آب‌نما و شنيدن صداي آبش رواني شدم واسه يه آدمي يه چيزي بنويسم ، "اين‌جا" كجاست ؟‌

جواب :  آب‌نما . (چه خوش گذشت كه)    

 

 

۸. اومدم فقط شماره ۱ رو بگم و برم و يه مدت هي زارپ و زارپ اين‌جا از ديگران چيز بچسبونم كه يهو ديدم شماره‌ي ۸ اَم !

 

۹ . ۳ ماه ديگه رو بگو ! كنكوره رو داديم ، ديگه از آدما خجالت نمي‌كشم واسه "بچه‌ي بد بودن"اَم  . هي مي‌خوابم ، هي ول مي‌گردم ، هي مي‌خوابم ، هي باز مي‌خوابم ، هي اتاقم كثيييييف ه ، هيچ كتاب ه درسي تو اتاق ه نيست* ( اَ ) ، هي مي‌خوابم ، هي مي‌خونم ، هي مي‌خندم ، هي مي‌خوابم ، هي... دقيقن ِ دقيقاً مثل ِ الان يعني :) اما اون موقع ديگه همه هي دلشون واسه آدم نمي‌سوزه !

 * فقط منتظرم اين ۳ ماه بگذره برم كارتون بيارم همه‌ي آشغالا رو جمع كنم ، اتاق ه مثه مسجد بشه و البته پر آشغال ... اَ ..... اَ .... ۳ ماه ديگه رو بگو ، كنكوره رو داديم ...

 

۱۰ . آن به كه نظر باشد و گفتار نباشد / تا مدعي اندر پس ديوار نباشد