یک سال دیگه ، باز همین اتاق و همین پنجره .
تلاش کرده بودم که همه ی این ناتوان بودن ، بعد از این روزا سراغم بیاد . دیشب اما -نفهمیدم و فهمیدم که چی شد- گیر افتادم توی مهتاب و پستی ها و پستی ها ...
.
.
.
از دیشب دارم دل می سوزونم برای مادرا . تلاش می کنم که بفهمم که مادرا خیلی وسیع تر از منن ، اما این همه ظلمی که -بیشتر هم از طرف بچه ها- به مادرا می شه خفه می کنه منو .
پ.ن : چند وقت پیش ، حس می کردم مادر بودن بزرگ ترین موهبت ه . الان هم . و مدام به حس زنی فک می کردم که از یه روزی دیگه می شه مامان ...
+ نوشته شده در سه شنبه چهارم تیر ۱۳۸۷ ساعت 20:46 توسط مه تاب
|