یکم.  حالا ۱۸ روز هم از تیر ۸۷ گذشته . ابداْ بی کار نیستم . از بعد کنکور فقط یه روز خونه بودم اونم بعد مشهد و اون شب خوب قطار بود و مجبور بودم برای خواب توی خونه بمونم ! مدام سگ دو می زنم . هیچ کاری رو  آدم وارانه و درست انجام نمی دم ، از خیر کارایی که مدت ها منتظرشون بودم می گذرم به خاطر کارهایی که به عنوان تنبیه برای خودم جور می کنم . هر وقت که بی کار می شم ـ یعنی فقط توی تاکسی! ـ مدام به خودم دل داری می دم که از شنبه همه چیز خوب می شه اما همون وقتم خودم باور نمی کنم خودم رو .

دوم. امروز ، ۱۸ تیر بود هم چنان . من باز موفق شدم برم "گل فروشی زعیم " توی میدون پاستور . به حدی عالی بود که فقط بالا پایین بپریم و ۲ ساعتی ول بگردیم بین گل ها و ته کار از آقای فروشنده ی دوست داشتنی (به پست قبل مراجعه نکنید لطفاْ) بپرسیم که به کارآموز نیاز دارن یا چی ...  ۱۸ تیر پارسال هم با گلدون هیجان انگیز سارا گذشت و امسال با گل های صحرایی من و آنتریوم بنفش و گلدون گل بزرگ اسدی .

سوم  . شنبه من بالاخره سوار " تاکسی ه تاکسیمتر دار" شدم و کاش نمی شدم . از سر کوچه تا م . ولی عصر ۲۰۰ تومن شد در حالی که من همیشه بین ۴۰۰ تا ۵۰۰ تومن می دم . حالا هر وقت یادم می افته ، مطمئنم که برای پولی که اضافه می دم (و واقعاْ زیادی خیره کننده نیست!) ناراحت نیستم اما این بی خیالی ما نسبت به چیزی که نمی دونم باید بهش گفت "پول حرام" یا نه واقعاْ گندشو به مسخره کشونده . با خودم تکرار می کنم که تاکسی دارا حق دارن ، بچه دارن و زن و زندگی و خرج سیگار!

خوب بودم . تا امروز که توی مسیر ونک - انقلاب که روی تابلوش زده ۵۵۰ راننده ی همواره سیگار کشنده اعلام کرد که ۶۰۰ بدین و خانوم کناری من یه کم غر زد که خجالت بکش آقا و نذاشت من ۵۰ تومن رو بدم . خانوم ه تو کردستان پیاده شد و توی ونک آقاهه خیلی حق به جانب به من می گه خانوم شما نمی خواید ۵۰ تومنتونو بدین ؟  دوست داشتم خفه ش کنم ! واقعاْ دوست داشتم انقدر بزنمش که عق بزنه همه ی چیزای این سال هاشو ، بچه بشه ، مامان باباش آدمای فهمیده ای  باشن و درست تربیتش کنن ...   از دست همه عصبانی بودم . نمی شه گفت الکی به این عصبانیت ... پول رو دادم ـ پرت دادم ! ـ و تموم . همه ی رابطه ای که سعی کرده بودم با تاکسی دارا بسازم توی این یه سال به گند کشیده شد ... لعنت به ما و شما .

 

چاهار ام . ساعت ۱۰ شب شده . شاید اولین باره که با این وضع توی این ساعت بیرون خونه م . مدام به آسمون نگاه می کنم و ماه و هی جمله ی یه آدمی میاد که "ماه بالای سر تنهایی ماست..." . توی کوچه ها راه می رم و با هر صدایی از هر خونه ای مدام فکر می کنم الان توی هر خونه یه آدمایی دور همن اما من ... تا حالا انقدر ترس از شبای تهرانم با نیاز شدید به خونه ترکیب نشده بود ! با خودم می گم الان می رسم خونه ، می زنم زیر گریه ، از همه معذرت می خوام که الان اومدم . می رسم خونه ...

 

پنج ام . نکنه تا چند سال بعد وضعم همین باشه ؟ انقدر شلوغ الکی ... نکنه .

شش ام . شک ندارم که باید برم جایی . دیگه نمی تونم . رابطه م با همه ی آدما به بن بست رسیده . باید برم جایی . جایی باید واقعی و طبیعی باشه ... باید برم . باید . اگه نرم می میرم و تا ابد خسته م .

 

هفت ام .  امروز رفتیم "جشنواره ی تعطیلات تابستانی" . دوست دارم سر به تن دوستان برگزار کننده نباشه ! نمی دونم منظوررشون از این همه هزینه ی وقت و پول و انرژی چی بوده اما امیدوارم که منظوری تو مایه های "آموزش / پرورش" نداشته بوده باشن . اعصابشون رو ندارم . در تمام مدت من فقط دلم می خواست با آهنگایی که پخش می شد برقصم ! همین ... فقط همین . اگه بچه ها این چیزا رو دوست دارن برای خودمون متاسفم . م ت ا س ف م . تا حالا بیش تر از همه نگران سارا و محمدرضا بودم حالا نگران همه ی این بیچاره هام.(به معنی واقعی بی چاره)

 

هشت ام . فردا قرار ه خونه بمونم . یه روز کاااااااامل . احتمالاْ سراسر روز در تخت می گذره ...

نه ام .۲۴ ساعت کم ه . نصف هر روز می ره به فردا . نمازا قضا می شه . شام و ناهار نمی خورم . کتاب ه واقعی نمی خونم . حرف که مدت هاست نمی تونم بزنم . بعد ساعت ۲ که می رم توی تخت غصه ست . غصه و خیال و امید ...

ده ام . سلام .