یک. این لعنتی هایی که الان مقنعه ی مشکی سر می کنن توی عکسای کارگاه ما مقنعه های آبی سر می کردن . مقنعه های آبی با صورتای واقعاْ شاد . الان اما؟ عکسای از ۸۳ تا ۸۷ رو می دیدم و تغییر معنادار آدما. آدمای شادی که چی شدن؟ 

دو. پشت بوم. نهاوند. با چاهار تا احمق واقعی. بحثای رسماْ مزخرف عالی. غروب. درختا. حرفایی که هیچ ربط منطقی و غیرمنطقی ای ندارن. حرفایی که به قول بیمار دوربین گریز جمع، عقده های چندین و چند ساله ای بود که باید گفته می شد! پناهی جدی (!!). ولو شدن روی خاک. خنده. جوشونده ی آویشن. بحثای دو نفره ی جدی. بحثای سه نفره ی گند. بحثای چار نفره ی مزخرف. بحثای پنج نفره ی افتضاح. بیماری بحث کردن کلاْ. دوری از همه چیز و نزدیک شدن به همه ی زندگی یعنی...

 سه . با سرعت قابل قبولی به هم نزدیک می شیم داریم. از اون بعیده که سرعت بگیره ! شاید این منم که وایسادم تا برسه و این بار به خاطر وایسادنم ناراحت نیستم. خوش حالم که داریم باز به هم نزدیک می شیم . من کنار جاده نشستم و تو هم داری مثه چی پر از آزمایش و تجربه و خطر و لذت میای ... هیچ فکر نمی کردم وقتی از سفری به این کوتاهی برگردم انقدر بزرگ(تر) شده باشی و نزدیک تر؛ اما شدی و من هی بشکن می شکونم پس :)

چاهار. سفرهای "از آن نوع دیگر!" م چند سفری هست که شروع شده اما می ترسم که رسماً شروع کنم به سفرنامه نویسی و به ثبت تجربه های سفرها. باید بیشتر بدونم انگار از همه چیز. شاید از سفر پاییز که پر از اناره و از الان منتظرشم شروع کردم. همین.  

پنج. عمه م امروز زنگ زد که تبریک بگه (اوهوم!) همون عمه ای که شوهرش چند ماه پیش مرد. خوش حال بود و مثه همیشه وقت خوش حالی گریه می کرد. دلم کرمانشاه و اون خونه ی واقعی رو خواست باز و پشت سر عمه مهناز توی زیرزمین خنک و نمورشون جولان دادن.

شش. من یه بی سواد کتاب نخونده ی ابله زر مفت زن فقط اهل حرف زدن بی معنی بی شخصیت ام.