یه جاهایی توی شهر که مطمئنی آدمای خوبی توش وجود دارن.
از سر ظهر، بعد ِ از مدرسه تا شرق تهران رفتن و بعد تا امیرآباد برگشتن برای خاطر ۳ تا بچه، دارم فکر می کنم؛ فکر نه. دارم با خودم کلنجار می رم که یه نکته ی مثبت داشته باشه این جریان. که هی توی دلم فحش ندم، که بدبین نباشم، که بفهمم که کوچیکن هنوز؛ و مطمئن ام همه ی "که..." ها چرت ه. منم بچه بودم، منم کنکور دادم، منم نمی دونستم چی کار باید بکنم، منم اعصاب کلی آدم رو داغون کردم ـ سلام هانیه :)ـ ، من اما این طوری نبودم! حتی خیلی قبل ترها . الکی مسترس نمی شدم، ادا در نمی آوردم، عده ای رو به مسخره نمی گرفتم ... یعنی می شه که یه بچه ی ۱۸ ساله نفهمه که من بی کار نیستم که توی اون گرما پاشم برم ور دلش که چرت و پرت بشنوم؟!
تقصیر اونا نیست شاید ـ که من می گم هست ـ ؛ بابا ماماناشون به جای این که انقدر وسواس داشته باشن توی انتخاب آموزشگاه و رشته شون باید کمی روی شعور اجتماعی شون وقت می ذاشتن!
همین.
عصبانی نیستم؛ ناراحتم من.