همیشه ـ از وقتی تصمیمای کمی آگاهانه گرفتم در واقع ـ سعی کردم کم تر قضاوت کنم. نتیجه ی گند ِ این تلاش شد یه سکوت گند و کلی کلنجار درونی؛

۱. منم مثه اِن تا آدم کنکوری امسال برای تابستونم برنامه هااااااااا داشتم! برنامه ی واقعی م فکر کردن و توی خونه موندن بود. حالا هیچ کاری نکردم. مدت هاست با هیچ آدمی حرفی به جز "سلام، خوبی؟"نزدم. بله، خودم متوجه ام تحمل من ِ این روزا خیلی خیلی سخت ه . اما چرا کسی فکر نمی کنه من ِ این روزا چشه؟! چرا انقدر قضاوت می کنید؟

محد! منم دلم می خواد برم یه کلاس ورزشی. دلم می خواد بتونم به این فک کنم که یه ماه دیگه وارد یه محیط غریبه می شم و باید کمی آمادگی داشته باشم. دلم می خواد یه لحظه هایی فک کنم چقدر دلم خدا می خواد.

فاطمه! منم دلم می خواد کتابای دل خواهمو بچینم جلوی چشمم و هر از گاهی یه چیزی بخونم. منم دلم می خواد برم مقاله های جدید رو بخونم . منم دلم می خواد برم کلاس زبان فشرده. منم دلم می خواد رانندگی یاد بگیرم. منم دلم می خواد بتونم به "دغدغه" های خودم فکر کنم. 

لیلا! منم دلم می خواد برم اون ۲ تا کلاس محبوبی که یهو ناگهانی فهمیدم که می ری. منم دلم می خواد توی خونه بمونم و اون کتاب شعرای عزیز رو بخونم. 

...! ......

...! ......

 

 

 

۲. امروز که توی اون جمع ... نشسته بودم پیش چند تا آدم آینده ساز مثلاً، از سرخوشی و شیطنت نبود که انقدر روی صندلی تکون می خوردم و به همه چیز دست می زدم. از سرخوشی نبود... آدم ها که حرف می زدن داغون می شدم. از دغدغه هاشون، از هدفای کثافتشون، از غرور کثیفشون، از اون آدم ِ هم مدرسه ایِ مثلاً آشنایی که حالمو به هم می زد، از خنده ی سنا که همه ی وجود منو مسخره می کرد، از با رهبر حرف زدنی که بخوام توش از "سهمیه بندی جنسیتی برخی از رشته های کنکور"بگم، از هر چی که می گذشت و من درکی نداشتم که چی؟ حالا تا فردا هم اگه جون می کندم اون جا نمی تونستم بگم من "هم" دغدغه دارم ـ داشتمـ که مدت هاست وقت خواب یه مرده ی بی خاصیت ام و وقت بیداری یه آدمی که قراره سگ دو بزنه برای "بقیه".

۳. می دونی فاطمه؟ از اول مرداد می خوام بنویسم که چه آدمای مهمی بودین شماها(و تو به طور ویژه) توی روند زندگی من.(الان دلم می خواد یه نفر پیدا بشه و بگه خاک بر سرت که دنیا رو به خودت و دوستات محدود کردی که با نفرت نگاش کنم و بگم بز!) این که ننوشتم به تمبلی همیشگی من بی ربط ه. به "فلسفه بافی" تو و محد و امثال شما مربوط ه! از چالوس اومده بودم و نشسته بودم توی اتاق هنر. ساره اومد و انقدر بد بود که من فکر کردم که می ره و دیگه نمی آد. و حق داشت و حق داشت و حق داشت! اما باز اومد و انقدر خوب اومد که من بمیرم از خجالت. شما اما چه طور به خودتون اجازه ی قضاوت می دین؟ چطور فکر می کنین من از خوش حالی ِ که از سفر مستقیم میام مدرسه که بشینم عکس یه سری آدم رو ببینم که اسمشون رو هم نمی دونم حتی؟  چطور به خودتون اجازه می دین فلسفه ببافین برای سیستمی که واردش نمی شین؟ فاطمه، چطور می خوای زندگی کنی با این بی تحملی بیش از حدت؟ من هیچ نمی دونم اون شب تو مدرسه چی گذشته یا چرا آدما نفهمن و چرا قانون جنگل ه و چرا چی و چرا کی اما می دونم که به این مفهوم معتقدم که "وقت ترک کردن این دنیا کافی نیست که آدم خوبی باشیم بلکه باید دنیای خوبی رو ترک کنیم."  من هم اگه تنها باشم یا با ۳ تا آدم هم گروه و مورد علاقه م مسلماً آدم خوبی به نظر می آم؛ توی گروه، بین همه ی این آدمایی که قانون جنگل رو هم رعایت نمی کنن می خوام باشم من و دنیای خوبی... شماها که نمی خواین باشین باید بگین که چرا همیشه سر بزنگاه فلسفه ها شروع می شه؟ فکر می کنی اگه آدمای بیش تری وجود داشتن و از کمی زودتر کار می کردیم لازم بود که از تو بپرسیم لپ تاپ می تونی بیاری یا نه؟(و بعدش انقدر بدبختی پیش بیاد که من حتی نبینم که تو گفتی نه یا آره) فکر می کنی لازم بود که اون شب من از مدرسه به خونه ی آدما زنگ بزنم که پا شین بیاین جشن نیمه ی شعبان که چه و چه؟ فکر می کنی لازم بود قیافه ی ... اون شکلی بشه و ۱۰ دیقه تلفنی به سکوت بگذره که امروز انقدرسر هم داد ِ الکی زدیم که از هم خجالت می کشیم؟ فکر می کنی برای من مهم ه که مشیری ها کِی می آد چه شعری می خونه که تو جشن پخش بشه؟ فکر می کنی واسه م ذره ای اهمیت داره که معلمای درسای اختصاصی شما قراره چه احساسی توی جشن داشته باشن؟ ...

برای من اما "آدم ها" مهم ان. آره، من بی هدفم و اگه این طوری پیش برم خاک بر سر می شم اما چه می شه کرد؟ تو مگه زهرا رحمتی نازنین رو نمی بینی که چطور کار می کنه؟ تو مگه سبا رو نمی بینی که چطور کار می کنه و صبح ِ بعد که می آد از اون کتاب فیزیک هیجان انگیزی که شب خونده چیزای خوب ِ خوب می گه؟ تو مگه اون خیل آدم رو نمی بینی؟ 

...

قانون غیر جنگل به نظر من این ه که همه که نه اما حداقل آدمایی که ادعا دارن که آدم ان یه ساعتای مشخصی رو کار کنن برای هر چیز مشترک ِ هر چقدر بی ارزش و یا حتی ضد ارزش(برای شما = مدرسه!) و بعد از ظهر همه زیر کولر خونه ها به کارای خودشون برسن. چه کنیم اما که کارا و دغدغه ها و هدفای بعضی ها بهشون اجازه نمی ده هفته ای چند ساعتِ کم حتی برای یه کار جمعی وقت بزارن؟ چه کنیم وقتی که یه آدمی برای رتبه ی بدش نمی آد مدرسه؟یه نفر مثل تو برای یه چیز خیلی مهم تر مجهول؟ 

 

من روزهاست که باید گریه کنم.نه اون گریه ی توی حیاط مدرسه.نه برای همه ی این چیزها. برای این خودم که نابود شد. برای این "بی اعتقادی"م. برای خودم. 

 

 

۴. سایبان آرامش ما،

 ماییم

 ما 

 من،

 تو،

 او 

 ما

 

۵. من اما خوب ام! کار های مسخره ی تا ته این هفته هم منو نابود نمی کنه. من "فقط" دارم آدم می شناسم. اول از همه هم خودم رو ... 

 

۶. گفتم از اول مرداد می خواستم چی بگم؟

می دونید که از بعد اعلام نتیجه ها درست حسابی با هم حرف نزدیم؟!

 

 

۷. شما می دونستید ساختن یه کلیپ ۲ دیقه و ۳۴ ثانیه ای ۴ شبانه روز وقت می خواد؟ من که تا چاهار شبانه روز قبل اینو نمی دونستم به والله!

 

 

۸. در این کوچه هایی که تاریک هستند

من از حاصل ضرب تردید و کبریت می ترسم

من از سطح سیمانی قرن می ترسم

بیا تا نترسم من ...