نمی فهمم که چرا نمی شه نفس کشید این جا ...

 

 اذان مغرب که می شه و من با بدبختی تازه خونه رسیدم، دلم اون قبرستون بالای کوه رو می خواد که پشت به همه ی بچه ها رو به کوه و درخت وایسم و چشمم بین خورشیدی که داره غروب می کنه و ماهی که داره طلوع می کنه بره و بیاد و  "زباله جان" که بیاد و محکم از پشت بگیرتم و هی سکوت و هی سکوت و ته اش گریه.

 

بعدتر که داشتیم از کوه پایین می اومدیم توی هر قدم خیلی واضح از همه چیزایی که می خواستم دور می شدم و داشتم با اضطراب گره روسریمو باز می کردم به خاطر حضور گشت ارشاد و فحش می دادم به زمین و زمان.

 

به همین سرعت، گند می خوره به اون بالای کوه.

 

 

پ.ن: زمان فعل ها !!