صبر می کنم تا مه تاب بشم.
ناراحتی نیست؛ آشفتگی هم نیست. فقط زیادی دارم چرت می چرخم. نمی دونم از کِی دیگه خجالت نکشیدم به آدما بگم که "من دو ماهه اشتیاقی برای خوندن هیچ کتابی ندارم." اما خوب می دونم هر شب کتابای تکراریِ توی اون جعبه که همه توی صفحه ی ۲۰ (حداکثر) کنار گذاشته شدن، چقدر حالمو بد می کنه از این رفتن و اومدنایی که انگار فقط لذت ِ همون روزن و فردا اگه نباشن معلوم نیست که من چی کاره ام. باید بیش تر خوند؛ خیلی خیلی بیش تر از خوندنِ تراکتور وار، باید فکر کرد؛ خیلی خیلی بیش تر از دو تای قبل باید نوشت. فقط هم باید با "کلمه" نوشت. خالی از هر چیزی که نوشتن رو سخت کرده و کلمه ها رو بی خاصیت.
من دارم هیچ کودوم رو نمی کنم. کلاً بی خاصیتی رو به اوج رسوندم. شاید باید کمی بشینم، نفس بکشم، یه کم توی آینه خودمو ببینم. یه کم قوای جسمانی کسب کنم حتی! شاید. شاید هم همه بی فایده بودن و من باز همین بودم. چه می دونم دیگه.