.توی ماشین نشستم؛ قابلمه ی غذا روی پا. از تصادف حرف می زنن و مردن. دارم فکر می کنم این حرفایی که فقط به "یه نفر" می گی تکلیفشون چی ه اگه اون یه نفر توی یه تصادف له بشه؟ تو یه مدتی زاری می کنی و بعد شماره شو از کانتکت ِ گوشیت پاک می کنی و احتمالاً به این فک می کنی گاهی که تو چقدر از اون خوش بخت تری که فرصت داری زنده باشی و تجربه کنی حالا حالاها. یه شبی، نصفه شبی هم ممکن ِ یاد یه کاغذی بیفتی که بش دادی و روش یه شعری بوده یا یه حرفی و یه تاریخ زیرش و کنارش اسم ِ مهتاب. اینا رو احتمالاً وقت جمع کردن وسایل شولوغ پولوغ اتاقش پیدا می کنن و ممکن ِ اساساً ندونن مهتاب کی بوده و چه چرتی گفته. اون حرف، اون نوشته، اون شعر گم می شه لابه لای چیزایی که با آه و ناله از اتاق طرف جمع می کنن که دیگه اون آدم نمود خارجی نداشته باشه و فقط توی بهشت زهرا یا در بهترین حالت یه قبرستون محلی باشه. واقعنی تکلیف این حرفایی که فقط به یه نفر می گیم چی می شه؟!

 

..محمدرضا روپوششو امتحان می کنه. امسال کلاس سومی ه! خیلی عجیب ِ که محمدرضا کلاس سومی شده؛ عجیب تر هم خب واضح ِ دیگه! این که من برم فلان دانشکده و تو فلان دانشگاه. بعد دیگه اول مهر توی شولوغی ِ مانتوهای توسی گم نشیم. و وقتی همو می بینیم تو شعار ِ رشته تونو با اکراه بگی و من از سردی ِ اون دانشکده و تو از معارفه ی دانشگاه و من از یول بودن بچه ها و تو از واحدای درسی و من از برنامه ی مضحک درسی ام و تو از کار و من از پول و تو از سر شولوغی و من از سر درگمی و هیچ حواسمون نباشه که هنوز هم بچه ها توی مدرسه با همون شیرای مضحک آبسرد کنا آب می خورن و وقتی سرود ملی می زارن پله ها رو دو تا یکی میان پایین که برن تو حلقه...

 

... نه که بخوام عر بزنم که "وااای دیدی بی مدرسه شدیم" و اینا. نه بابا! که به قول اون رفیقمون توی یادنامه"فک کن که تو بخوای یه کلاسی تکرار شه!" نه ...  اما آدما که از ترسشون می گن واسه مدرسه رفتن به هزار و یک دلیل، یه چیزی بالا میاد توی وجود آدم که نمی شه به یه بچه مدرسه ای گفتش.  حرف ِ گفتنی نیست. چی می شه گفت جز "هر طوری ام که باشه اونجا و باشید شما، بالاخره و ته ِ ته اش مدرسه ست..."

 

.... با همه چیز کنار میام خب؛ مطمئنم. با کم بودنتون، نبودنتون. نبودنم، کم بودنم. اما وقتی کنار هم هستیم و سکوت ِ یا نه حتی؛ سکوت نیست  و هی چرت و پرت ِ و ته اش وقت رفتن یکی یه چرتی می گه که واقعی ِ انگار، که روی دلش سنگینی کرده تا همون لحظه و تو حتی نمی دونی چرا انقدر قاطع متهم می شی و رد می شیم و خدافظ، این جا رو چه طوری باید کنار اومد؟ می دونم که مشکل همین جاست. نگو که تو کنار اومدی. چرت نگید به من ... چه طور کنار بیایم با بغضامون و حرفای نگفته ای که گفتنی ان و نمی گیم. گاهی دلم برای کلاس الهامی تنگ می شه. وقتایی که مطمئن بودیم داره اراجیف می گه و با خیال راحت هی شعر می نوشتیم کنار کتابامون و هی دست نوشته و هی حرف و خنده. گاهی دلم برای اون روزای حیاط تنگ می شه؛ دلم برای مدرسه ی با شماها تنگ می شه.

 

 

    ضمناً : کلاً هم که لذتی است در  سوال پرسیدن و امکان جواب دادن رو دریغ کردن :)