این جا تقریباْ یه ماداگاسکار ه و ما به شدت نیازمند ِ مغولستان خارجی م ...  و اینا همه ش دوروغ ه. ستاره می گفت این جا مرزی بین ترس و شجاعت و جسارت نیست انگار؛ و من خسته شدم از این که ترس هام ، جسارت تعبیر بشه. بسه آدما تو رو خدا.

 

 

 

ضمناً: جمله ی اول هم که یعنی من بالاخره "خداحافظ گاری کوپر" رو خوندم و مثه بزغاله محظوظ شدم هم .