سیلی بزن بلکه معجزه بشه باز...
مرا سفر به کجا می برد ؟
کجا نشان قدم ‚ ناتمام خواهد ماند و
بند کفش به انگشت های نرم فراغت گشوده خواهد شد ؟
کجاست جای رسیدن و پهن کردن یک فرش و
بی خیال نشستن و
گوش دادن به صدای شستن یک ظرف زیر شیر مجاور ؟
...
این روزا حتی شعر رو از خودم دریغ کردم...
ضمناً۱ : با هد لَمپ(!) کنار آتیش ِ بی رمق شده مون سهراب می خوندم و بعدش توضیح می دادم که این فین فین واسه سرما نیست. واسه چیزایی که می دونم و نمی دونم.
ضمناً ۲ :لیلاهه
ضمناْ ۳ : چقد من ه . شایدم من نیست فقط. همه ی ماهاست...
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم آبان ۱۳۸۷ ساعت 23:20 توسط مه تاب
|