دوروغ ِ ...
روزهای سنگینی بود؛ این که مدام مقایسه کنی که دلت می خواست این جا باشی یا نه، خیلی سخت بود. حالا هم دقیقاً نمی دونم جایی که هستم چقدر درست ه (درست؟!) اما مقدار قابل توجهی مطمئن ترم از روزهای قبل. حس می کنم اون "دوست دارم"هایی که مدام ازش دم می زدم باز داره بر می گرده در حالی که چند هفته ای مطمئن بودم رفته که برنگرده. من هم چنان رشته مو دوست می دارم پس :)
ضمناً ۱: آقا هر چی تئاتر و نمایشگاه نقاشی ِ آشغال دیدیم بسه، پاشید برید صبا اولین اکسپو عکس ایران (اکسپو یعنی نمایشگاه فروش آثار هنری!!)رو ببینید. من دیروز ۲ طبقه شو دیدم و رسماً اشکم در اومد.(۴ طبقه عکس چیدن رفته بالا. اگه رفتین با چشمای خسته نرین پس) عکسا خوب بودن و گاهی بسیار خوب. تا ته ِ آبان ِ ضمناً تر.
ضمناً ۲ : من پله می خوام :(
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم آبان ۱۳۸۷ ساعت 2:2 توسط مه تاب
|