فک کن یه نفر 2 خط آخر رو محقق کنه! هه ...
من مسئولیتشو قبول نمی کنم.گاهی دلم می خواد به جای هر آدمی که می شناسم درد بکشم. مسخره ست خب . هر خری که منو دیده یا خونده الان می تونه بگه "مهتاب جان شما برو کشکتو بساب." اگه الان داری می گی "مهتاب..." لابد خری. از اولم گفتم من مسئول نیستم . خوب هم نیستم. کی خوبه؟ دشمن. کی خسته ست؟ همه دیگه. بعد اگه همین طوری جلو برم هر شب باید ۳ ساعت زنگ بزنم کنسل کنم کارامو.مثه امشب و دیشب و هر شب این روزای خاکستری ه بی اتفاق. انقد بی خاصیت ام که به این همه فاجعه بگم بی اتفاقی. راستی تو املت بوفه به جا گوجه رب گوجه بود امروز و من به غایت تنها بودم و چه خوب که اون آناناس رو دادی و من یه شب می گم که دیگه نمیام و به جا فلسفه و علم می رم یوسا خوانی رو شروع می کنم و اسرارالتوحید. کسی ام نگه که همه رو بخون خب با هم به جای ول گشتن که نمی خوام. می خوام تصمیم بگیرم بالاخره و کاملاً مختار گند بزنم به همه چی. نه قله ای می خوام، نه مسیر زیبا. الان چند ماهی ه دارم با بند کفشام ور می رم که باز شن و من بشینم. خواستم بگم درد به خروار میاد به مثقال می ره. تحمل کنید. یه روزی شاید بی بغض رفتیم تو اون مدرسه ی کوفتی . و الان می خوام جدی باشم و تو رو خدا هر کی می ره کرگدن و مانیفست چو منم ببره. خب؟ اصنم نمی خوام بیلیت بگیرم همه با هم بریم. یکی منو ببره. خب؟ ـفقط از دوشمبه ی بعد من دیگه روزای زوج نمی تونم ـ