به پاس امتحانات مدرسه و گندی ه فضای این روزای مدرسه ای...
وقتی آدم دردش باشه، حتی از این که دوستاش الان یه دوستای دیگه ای دارن(خب طبیعتاْ!) که گاهی از تو بهترن واسه شون و کلاْ خوششونه تا کجاها می سوزه، بغض می کنه، اعتصاب تماس(!) می کنه هم. هر روز هم هی حرفای کم تری هست. مگه مهمه که حالا بدونیم "خوبی؟ مامان بابا خوبن؟" خب یا هستم و هستن یا نه، مهم اینه که تو دیگه نیستی و من دیگه نیستم با تو. و این روزا سرشارن از این دوستا. سرشار. احتمالاْ من دارم خیلی اصرار می کنم به یه چیزایی. چون گویا دوره ی ما هم سپریانده شده و ته هفته رو ازین به بعد باید با بچه های دانشگاه گذروند نه با شما دوست حتی بسیار عزیز.
ضمناْ: با لبخند بخوانید.
ضمناً تر: واقعیت اینه که من طوطی نیستم تا جایی که می دونم اما آخه خب این...
+ نوشته شده در شنبه هفتم دی ۱۳۸۷ ساعت 20:38 توسط مه تاب
|