خداایاااا! ما رو ببر به اون جزیره ی بی این آدما ...
این جا رو ببینید. حکایت این روزای همه جاست؛ دانشگاه و بقالی و چقالی و تاکسی و خیابون.
استاد زبان تخصصی اکوتور وسط حرفاش میگه "حالا میبینید که سر فیش موبایل همه مون ۸۰۰ تومن واسه غزه اضافه کردن" چرت و پرتا شروع میشه. همه از اون قیافه تهوعایی که این روزا زیاد میبینم، شدن. هی اظهار نظر، هی اظهار نظر، هی... سرم پایینه. تموم نمی کنن. سرمو میارم بالا که استاد رو ببینم؛ زل می زنم بهش با یه نفرتی که نمی دونم چرا. می فهمه و نگاهشو سریع برمیگردونه و میره ته کلاس. میخوام برگردم همه ی آدمای سی چهل ساله ی پشت سرم رو نگاه کنم و بفهمم وقتی آقای وارد کننده ی قطعات الکترونیکی که لباسای سر تا پاش ۲ میلیونه داره غر میزنه واسه اون ۸۰۰ تومن توهمی چی تو چشاشه، چی تو مخشه؟! حالم ازتون بهم میخوره. از همه تون. چرا ساکت نمیشید؟! چرا هر جایی باید کلی از شما دور آدم باشن؟ چرا یه کلاس که می تونه عالی باشه رو باید با امثال شما بگذرونم؟ چرا نمی فهمید که اگه کسی به طبیعت علاقه داره، یعنی اعلام این که "من هنوز آدمم!" و چرا آدم نیستید خب؟؟
ضمنن: حیف که یه ساعت و نیم اول رو خیلی به وضوح خوابیده بودم و نمیشد فحاشی کنم به استاد. وگرنه حتماً بش می گفتم که میتونم ۸۰۰ تومنشو به جاش بدم. به جای همه ی خراشون بدم اصن.
ضمنن دو: هم این که دلم میخواد غر بزنم از آدما. به کسی چه.