وقتی قرار می شه از معجزه بنویسی واسه یه آدمی و متن عاشقانه نباشه و تو فقط می تونی یه بار توش از "گل یخ" استفاده کنی(داستان پاورقی نیست ها! تازه یه کمی هم نوشتم ازش اما صاحابش باید تایید کنه که هواش کنیم)، و به جای همه ش باید نقد کنی کافه پیانو رو واسه استاد ادبیات واسه نیم نمره(خاک تو سرم واقعن/ خاک تو سرت واقعن تر فرهاد جعفری با این کتابت) و طی فرایند این گند کاری ِ مسلم،آرشیو آدمهایی رو هم می خونی خب و دو تا سفر ته هفته کنکِل می شن و همه یه جایی می رن می خوان و تو می مونی و تهران و بی حوصله و خسته، جز یه آهنگی که رو دسکتاپِ امیرهمایون باشه به اسم ِ "برا تاب مه ِ مامان" نیاز شدیدی به بغل شدن حس می کنی اما همه خوابیدن دو ساعتی ِ.

 

ضمناً: چه دوست دارم آدمایی رو؛ و چه کرگردن ام انگار وقتی می بینمشون.

ضمناً نصیحتی : هر چند وقت یه بار برای یه استاد فرضی یه متنی بنویسید! نمی دونید دنیاش چه فرقی داره با این نوشتنای چرتکی ِ هر چی دلت می گه بنویس ِ  این جا مالِ خودمه هر چی می خوام می گم و اینا. یعنی سلام، خدافظیش هم کلی انرژی میگیره از آدم.