بعدتر هم دیگه برنمیگردی به من بگی که چه قیافه ی مفیدی گرفتم این روزا...
یه روزی میرسه بالاخره که من بشینم راستشو به یه آدمایی بگم. راست ِ واقعیشو. که چه تف کنم چیزایی رو و چه گریه کنم که ببخشن آدما منو واسه این فکرائی که هی هر روز و هر لحظه...بعدش هم میرم یه جایی می شینم به بابونه خوردن که چه مزه ی یونجه ای میده بابونه این روزا به جای بابونه.
ضمنن: گلنوش میگه می دونم واسه دانشگا ناراحتی؛ نه اما. به هیچ جای اونجا وصل نیستم. اصن نمی خوام هم که. یه نوشته ی مفصل می خواد؛ که بشینی بگی چرا انتخاب می کنی سوم دبیرستان که کم وقت گیرترین رشته که کارای خودتو بکنی و چی می شه که هیچ کاری نمی کنی و بعد آیا حق داری از این انتخاب ناراحت باشی در آستانه ی ترم دوم؟! :) که بخوای این ۴ سال رو وصل باشی به یه جایی که نخواستی دانشگاه باشه و مدرسه نیست هم و عرضه و تحمل گروه دوستی و ارتباطای جدید و عجیب رو هم نداری و مه تاب مونده و حوضش؛که معمولن دلم جای دیگه ای ِ من هم.