... که من پرنده ای مهاجرم/ تهران-1
تهران هیچ شهر خوبی نیست؛ گل و گشاد است و در حالی که تو راهت را به زور از بین آدمها باز می کنی، هیچ وقتِ هیچ وقت نمی توانی فکر کنی که یکی از این هزاران، آشنا ـ یا حداقل درد آشنا! ـ ست. تهران هیچ خوب نیست چون همه دورند؛ وقتی تو داری از کنار ِ خیابان ِ مطهری برعکس ِ ماشین ها راه می روی و هیچ امیدی نیست که آشنا ببینی، یکی دانشگاه، یکی جردن، یکی آزادی، یکی دربند، یکی شهران، یکی پاسداران، یکی بلوار شقایق، یکی ده ونک، یکی فلسطین و یکی بهار شمالی ست و همه ی همه ی این جاها دورند و این دوری تو را مجبور می کند که به جای پاییدن زمین و آسمان، آدمهای از روبه رو را ببینی، خیره خیره؛ انقدر که بترسند و تو مجبور باشی چلچراغ بخری بعد مدت ها که غریبگی این همه نگاه نباشد. تهران خوب نیست چون برای مچاله شدن توی بغل یک دوست، هیچ جایی ندارد،که جمع شوی توی بغل آدمی که نفس کشیدنش بس باشد برای تحمل این شهری که هیچ شهر ِ خوبی نیست. لعنت به ما(شاید هم تف به چوب!) چون دقیقاً هیچ جایی نیست برای خلاص شدن از این شهر.
ضمنن: خفه شدم تا اینطوری بنویسم! از قبل با خودم گفته بودمش چندین بار توی همون خ. مطهری، اما باز چه سخت بود غیر ِ طور ِ همیشگی نوشتن...
ضمنن۲: این که تهران بده که بد نیست و من نمیخوام غرغرو باشم که؛ بدی اینجاست که من راضی ام از این وضع، که حق میدم به این شهر، که "من" این شهرم.
ضمنن ۳: آروم باشید! عاشق نشدم من، البته متاسفانه :)
ضمنن ۴: خیلی سعی کردم آروم باشم و آبروداری کنم. خیلی! اما آخه اون دوربینی که دلم خواسته یهو امروز و با خودم قرار گذاشتم بخرم گرووووووووووووووووووووووونه خیلی خیلی خیلی خیلی... :(