از کی فحش خور ِ مردم تهران انقدر ملس شد؟!
نمیدونم چرا تحمل میکنم، چرا وایمیسم و فرار نمیکنم از این شهر، چرا هزار بار به جای هزار نفر به هزار نفر دیگه زنگ میزنم، چرا اگه آدما نمیان یا دیر میان ناراحت میشم اما ول نمیکنم و مثه احمقا باز تو کانتکتم دنبال آدم جدید میگردم، نمیدونم چرا توی تاکسی بغض میکنم، چرا از راننده متنفر میشم، چرا از خیابون رد شدن هم حتی حالمو به هم میزنه، چرا سر کلاسا میخوابم، چرا اصن میرم سر کلاس، چرا مسئولیتای گنده تر از وجودم بهم میدن، چرا میخندم تو روی آقاهه، چرا دیر میرسم به همه جا، چرا هر جایی میرم خیابون ِ یه طرفه ی برعکس ِ من ه، چرا هیچ کی رو نمیبینم، چرا انقد باید اس.ا.مس بدم به انقد تا آدم، چرا بلد نیستم زندگی کنم تو این شهر، چرا ۸ شب میرسم خونه همیشه، چرا نمیرم یه کلاسی، چرا میرم یه کلاسی،چرا یه کتابایی رو نمیخونم،چرا وقتی سر ِ قائم مقام زنگ میزنم بهت و تند تند حرف میزنم، بعد ۵۱ ثانیه که قطع میکنم حالت تهوع دارم که چرا ما با هم دوست نیستیم و صرفاً با همیم-تو میگی اینو-، چرا سوار مترو میشم، چرا دلم بوی خوب میخواد، چرا حالم بهم میخوره از آدما(به چه حقی؟)، چرا همه فک میکنن هفته ی من ۲۴ روز اضافه تر از هفته ی خودشونه، چرا تموم نمیشه،چرا نمیرم تئاتر، چرا نمیخوام برم تئاتر، چرا دوربین نمیخرم، چرا نمینویسم،چرا از غروبای ِ شلوغ ِ تهران متنفرم، چرا ۲۰ روز مونده به ۸۸، چرا تو از من متنفری، چرا فک میکنی دارم گند میزنم و هیچی نمیگی بهم، چرا خب؟ ...
چرا شب که از بیمارستان ۵۰۳ راه میفتم کنار ِ درختا میام بالا مستوفی رو، از این که الان راننده ی تاکسی و مسافر تاکسی و همه ی آدمای سر ِ قائم مقام و تا ۵ دیقه دیگه خود ِ من توی خونه آروم نشستن به یه کاری، دوباره راضی میشم که فردا هفت ِ صبح از خواب بیدار شم و راه بیفتم بین ِ آدما؟ آخه مگه چقد الاغم من؟؟
ضمناً: امروز در اولین حضور در جبهه ی دروس عمومی، ۷۰ صفحه کتاب خوندم سر ِ کلاس، جای همگی خالی! باشد که به رکورد ِ ۱۶۸ صفحه برسم، بی حرف ِ پیش البته.