ساحل مفنغ و من!

 

انگار کن که من نباید بخوابم و از خوندن نوشته ی یه آدم ِ نه چندان دور بفهمم که دروغ گفتی و همه ی دیالوگای بین ِ من ِ عصبانی و توی مثلاً خسته از کار، جفنگ بود برای راحت شدن از دست ِ غر زدن ِ لابد نابه جای من. ناراحتم مائده،  انقدر که حالم بهم میخوره از مکالمه ی سردمون روی پل ِ عابر پیاده ی میدون انقلاب و عق میزنم همه ی تویی رو که تو نیستی و منی رو که همون ترک ِ بیاتی ام که "همیشه اینطوری بوده؛ غرغرو و خسته." کاش میشد گفت نمیفهمی؛ که میفهمی و باز مائده ای نیستی که قبلاْ بودی.

 

ضمناْ: میدونم که من از مائده گندتر دارم میزنم به همه چی و همه جا؛ نمیتونم اما قبول کنم که اینجام تقصیر من ه. همه ی جاهای دیگه من دارم خراب میکنم، اینجا اما نه.

ضمناً ۲: لابد خسته م و لابد چی و چی. آره! خسته م و چی و چی.خسته م از بی آدم بودن، که یه آدمم اگه هست اشتباه کنه در موردم، که قضاوت بشه همه ی خنگ بودنم و بی توجهی م. که حتی نتونم بنویسم دیگه. قبل از ۲۲ اسفند همو "ببینیم" یه روز؟!

ضمناً ۳: چطورید کیسه ی انتشارات ِ معارف به دستان ِ در حیاط ِ قلمچی نشسته که برای همیشه خوبید، حتی اگر عمران شریف و ارشد ِ مکانیک!؟ :)

 ضمناً ۴: "از همین میترسم. به یه چیزی یا کسی عادت میکنی، اون وقت اون چیز یا اون کس قالت میذاره.اون وقت دیگه چیزی برات باقی نمی مونه.میفهمی چی میخوام بگم؟...اونایی رو که میذارن و میرن دوست ندارم. اینه که اول خودم میزارم میرم.اینجوری خاطر جمع تره."    از خداحافظ گاری کوپر.