توی این ۹ ماه(هه! ۹ ماااااااااااااااااااااااااااه!) تنها چیزی که یاد گرفتم و بسیار هم رذیلانه ست احتمالاً، این ِ که باید زنده بمونم، که در اوج ِ بدبختی باید به همه ی کارای ِ معمولی ِ زندگی هم به موقع فک کنم، که اگه حالم از ترافیک بهم میخوره به درک! باید برم و خرید کنم. باید تمام ِ شئون ِ زندگی رو زندگی کنم، بی غرغر و عرعر. یاد تر هم دارم میگیرم حالا، که حتی به رنگ هم فک کنم و به شاد کردن ِ خودم و آدما.یعنی میگم انقدرام که بد نیست همه چی، مشکل فقط ۲۴ ساعته بودن شبانه روز و ۷ روز بودن ِ هفته ست که خیلی کم ان برای درست زندگی کردن. برای درست بودن. شاید هم ۹ ماه بعد بلد بودم که جا شم توی ۲۴ ساعت و ۷ روز.

 

اصلن میدونید؟ من روزهاست اون بخش از روزامو که دوستشون میدارم قایم میکنم دارم،برای خودم فقط، اون بخشی که ۳ تیکه ش این پایین ه...

 

سبزی پارتی ِ یهویی ای

 

خااااک....

 

پارچه هاااااای بهاری واسه مانتوهامون :)

 

 

 

ضمنن: چند وقتی ه میخوام نرم اکوتور،خب؟ بعد تنها مشکلم اون قولی ه که توی بلوار به ناهید دادم، که من میام بچه های خانه ادبیات رو میبرم سفر... میشه یه اطلاع رسانی کنید که مربی ه بی مدرکم قبول میکنید یا چی؟ قول میدم این چند سال سفر زیاد برم و تجربه کسب کنم. میشه لطفاْ نرم اکوتور؟!