کاش کلمه ها، جمله میشدن برای گفتن همه ی این بلد نبودن من. برای این همه بی شعوریم برای زندگی کردن. خیلی سخت و سنگین ه قبول کردن این که بهار و اون سفر دوازده روزه هم هیچ کاری نکرد با غریبگی من با روزهای زندگی م. هنوز هم موندم که چرا زنده ام و دارم چی کار می کنم با این زنده بودن، این نفسی که سنگین میره و میاد.

چقد تا ته بهار مونده؟ میشه همچنان امیدوار بود به معجزه ای که شاید یه روز توی همین بهار باشه؟

دعا می کنم. دعا کنیم.