از سر ِ بیکاری ِ سر ظهری نشستم به مرتب کردن چیز میزای امیرهمایون؛ رسیدم به فیلم ِ "گذر آب برشهر" و هی تعجب و اینا که چرا من اینو ندیدم خب؟! پِلِی اش میکنم،هنوز دو دیقه نگذشته که میفهمم چرا. آخه برادر ِ من چرا به شمال میگی شِمال و به جنوب، جَنوب؟ خب آدم چطور ادامه بده به دیدن چنین مستندی؟!

دوستان نریشن کار! رحم کنید، هر چی ازتون خواستن رو نگید خب. آدم میخواد مستند ببینه،نمیتونه بعد.

 

ضمناً: حالا اما من دیدم.خوب هم بود حتی.

 

فوری فوتی ِ نه چندان ضمناً: اصن نمیدونم چه طور یادم رفت پزشو بدم...

من دوست ِ بخارستی دارم حالا! بعد نه یکی که، چاهاااار تا.

دچار ِ درد ِ بی خوابی شده بودم توی مدینه. شب دوم سر درد داشتم و نمیذاشتم زهرا بخوابه...داریم چرت می گیم و پرت که طبق معمول  میرسم به این که "ارجمندی، تو دوست ِ بخارستی نداری؟" که "نع" و منم فحش که تو که توی هر و هر و هر خراب شده ای دوست داری چرا تو رومانی دوست نداری آخه؟ که برمیگرده میگه "اِ ! آها ، منظورت رومانی ه؟ آره. ۴ تا دوست دارم که یکیشون چنین ِ و چنان..." و بعدش من یه نیم ساعتی قربون صدقه ی زهرا رفتم نصفه شبی و عمق ِ این فاجعه رو هیچ کس درنیابد جز معدود افرادی که ما دو تا رو خوب بشناسن:) هومم، اینم بگم که زهرا قول داده دکترای "مهندس"ایشو  که گرفت واسه من جیپ ِ قرمز بخره. خلاصه این که اون شب حسابی مستجاب الدعوه شده بودم!