رفته از کتابخونه ی پارک کتاب بگیره، زنگ زده میگه: "پاشید با سارا بیاید اینجا، هوا خیلی خوب ه و پارک هم خیلی بهار ه و ..." با حالت آدمایی که نمیتونن عمراْ تک خوری کنن میگه بعد. انگار اون هوا و پارک شفق بی ما دو تا احمق از گلوش پایین نمیره... ؛ همین  ِ که مامان ِ یه آدمی بودن رو دوست داشتنی میکنه واسه م و عجیب لذت بخش.