قصه ی شراب المانجو -یک
چارشمبه زنگ میزنه که خداحافظی؛ تا حالا همو ندیدیم. داره میگه تولد ِ حضرت محمد که اونجایی... صدا قطع میشه. بعداً خواهرش میگه از همون وقتی که داشت با تو حرف میزد زده زیر گریه تا دو سه ساعت بعد.
***
شکلات هایی رو که سفارش داده 17 ربیع توی مسجدالنبی بدم به آدما، گذاشتم تو کیفم. از شب تذکر دادن فردا توی مسجد شکلات و شیرینی پخش نکنید . کاروان ِ ما هم تیز و بز بازی درآورده و اون روز واسه مون زیارت دوره گذاشته که کلاً نریم مسجد. بعدازظهر هنوز شکلاتا توی کیفن که میگن میریم مسجد شیعیان نماز مغرب و عشا رو.
آسمون سورمه ای شده که میرسیم به باغ ِ حسینیه ی شیعیان و توضیحات آقاهه در مورد ِ اینجا و این که چند سالی ِ فقط که به شیعیان اجازه ی داشتن چنین جایی رو دادن. وارد که میشیم اولین درختای این سفر رو میبینیم، نخلا و آبی که از کنارشون رد میشه و تختای چوبی ِ زیر ِ درختا و بوی علفی که پر کرده همه جا رو. اذان ِ با "اشهد ان علی ولی الله" و "هی علی خیر العمل" تموم که میشه، میرم تو واسه نماز. خدایا!درست به شلوغی ِ همه ی مسجدای خودمون،همه شادن! صفا مرتب میشه و نمازی که دیگه شبیه پانتومیم نیست برامون و "ان الله و ملائکته یصلون علی النبی... " و بعدش آدما دارن میخونن "اللهم کن لولیک ... " که میام بیرون،شکلاتا رو درمیارم و میگیرم جلوی آدمایی که بعد ِ نماز روی تختا نشستن یا لب ِ آب.
غروب ِ تولد ِ حضرت محمد توی مدینه، انگار باید توی مسجد ِ بسیار فقیر ِ شیعیان بود که اون همه غربت رو جای دیگه ای نمیشه تحمل کرد...
ضمناْ: حس می کنم یه مرده خور ِ قهارم. لعنتیا...