10 تا 3 ی دانشگاه را به استراخت همراه با رفیق شفیق فروختم! :)
چرا مرا کامل نمی کُنی،
یا کاملاً از من نمی کَنی؟
ضمناً: نمیدونم چرا، اما، مدام یاد ِ دیشب ِ که همین ساعتا بشقاب به دست داشتم از اتاق ِ 49 ِ خوابگاه ِ هفت ِ تیر ِ دانشگاهِ صنعتی ِ شاهرود میرفتم توی حیاط کنار چمنا، که با هف هش تا دختر هم سن ِ خودم که چه شبیه بودن به ماها –و چه دل تنگم میکردن که شما چرا نیستین اینجا آخه...- آش رشته بخورم؛ دنیای عجیبی ه. باید سفر رفت و دید که چه همه چیز درست سر ِ جاش وایساده و توی اتوبوس ِ مشهد-کرج خیره که شدی به موجود ِ لعنتی ای که کنارت خوابیده، خندید به همه ی دنیا و آدماش ...
ضمناْ ۲: به نظر میرسه دیروز، پریروز ِ ما رو میگه...
+ نوشته شده در شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۸۸ ساعت 22:53 توسط مه تاب
|