چند روزی بعد از اعتراف به "فیس بوک نداشتگی" و خوشحال بودن از این امر، چون مجبور بودم(دقت کنید که فوووضول نبودم عمراً، مجبور بودم!) عکسای استاد ِ شیمی عکاسی رو ببینم توی فیس بوکش رفتم عضو شدم با هزار تا بدبختی و بش گفتم منو اَد کن و  استاد که همه ی شاگرداش توی لیستش هستن بس که من نرفتم تا حالا  سر ِ کلاس نشناخت منو و اَد نکرد و اینا؛ قضیه تموم شد و من دیگه نرفتم اون وری، اما خب هر روز یه چیزایی میومد به میلم که این آدم این کارو کرد، اون آدم یه کار ِ دیگه کرد و از این چیز میزا. حالا امشب مامانم رفته که عضو شه با مظلومیت دارم توضیح میدم من که اعصاب ِ این جاها رو ندارم که اما بیا کمکت کنم، پیج ِ اصلی فیس بوک رو که باز میکنیم صفحه ی من باز میشه و پر ِ آدم و کامنت و یه حرفایی و آلبومایی... جدای از نگاه ِ آن چنانی ِ مادر ِ گرام خودم کف کرده بودم که "نه بااااااابااااااا!" :) همینه که خوش حال نیستم با این طور جاها؛ که آدما در نبود ِ تو، میرن و میان و حرف میزنن و کامنت میذارن.و که خوبی ِ اینجا همین ِ دیگه، که من اگه دو روز ننویسم هیش کودومتون دیگه این وری نمیاین، خالی میشه اینجا واقعاً و گَردی رو که میشینه روی همه ی قالب ِ وبلاگ حس میکنم من.همین ِ که منی رو که توی این چند روز مطمئن بودم که دیگه نمیخوام اینجا بنویسم و باید به زودی گم شم  و برم پی ِ زندگیم، مجبور میکنه که بنویسم، حتی چرت و پرت، حتماً چرت و پرت در واقع.

 

 

ضمناً: وقتی حال ِ قابل وصفی ندارم، پناه میبرم به زیاد نوشتن.

ضمناً ۲: بارون ِ ریز ریز ریز ِ امروز رو دیدین که چه عزیز بود؟ :)

ضمناً ۳: جهت ِ رعایت ِ طنز ِ روزها، سه شمبه امتحان ِ هندسه دارم؛ تا حالا یه بار استادو دیدم اونم وقتی که رفتم بش گفتم نیس که من سرشلوغم سختمه بیام کلاس و اونم در کمال ِ شگفتی قبول کرد که فقط یه ربع بشینم سر کلاس هر جلسه و با خودش فک نکرد من، بی شخصیت تر از اونی ام که بهم احترام بذارن... حالا گویا درس تموم شده و باید میان ترم بدیم و من ترسیم فنی ِ کنکور رو هم ۲۴٪ زدم چه برسه به امتحان ِ تشریحی ِ هندسه ی مناظر و مرایا و خدایا مددی :( (اصنم خنده نداره!)

ضمناً ۴: حال ام یه طوریشه. آدمایی رو دیگه ندارم توی زندگیم که چندان هم نمیخوام که باشن اما دو سال از زندگیم بودن. سخت  ه و سنگین که هیچ جای زندگی ِ هم نیستیم حالا. دقیقاً و تحقیقاً "هیچ جا"؛ گاهی فقط دل تنگی ِ یهویی برای همه ی قبل ترهایی که بود وادارم میکنه به خوندن نوشته هاشون و پرسیدن حالشون از آدمای هنوز مشترک و هر دفه بعدش افسوس که " چه بزرگ شدین و چه نمیفهمید که چه احمقانه بزرگ شدید."