دیشب داشتم صفحه ی اول ِ اینجا رو نگاه میکردم، نوشته های از ۵ فروردین تا حالا بود، همه ش ناله و غر و ناراحتی و بی حوصلگی. حس کردم هر آدمی که اینجا رو بخونه شک نمیکنه که من چیزیمه، در حالی که این یک ماه واقعاً ماه ِ خوبی بوده برای من. حالا امروز که رحمتی میگه برای این که بفهمه من چطورم و چه میکنم میاد این نوشته ها رو میخونه و نگران  میشه، ترسیدم کمی. شاید لازم ه که توضیح بدم، من با روزهام به شدت مهربون تر از چیزی ام که اینجا می نویسم؛ راه که میرم پر از هوای بهارم، آدم ها رو دوست دارم، آدمای اطرافم - حتی توی دانشگاه!- سرشارم میکنن از عشق به زندگی، دیدن ِ قیافه های آشنا توی دانشگاه خوش حالم میکنه، سفر میرم به حد ِ کافی(!)، توی اتوبوس که میشینم به آدما لبخند میزنم، وقتی دختر ِ روبروییم زنگ میزنه به خونه که چتر بیارن واسه ش توی ایستگاه که خیس نشه یاد ِ این نوشته میفتم و ...  خودم  وقت ِ پیاده شدن جفت پا میپرم توی ایستگاه و تا خونه قطره های بارون روی صورتم میخورن و آرزو میکنم که مصداق ِ حیف کردن ِ بارون نباشم.

 

 

من خوب ام.

 ای شماهایی که منو می بینید این روزا! من خوب ام، نه؟!

 

 

 

 

ضمناً : هیئت دولت به این سرشلوغی، اردیبهشت شیراز رفتنش رو فراموش نکرد، اون وقت من معتقدم که وقت ندارم برم شیراز! ای تف به این سرشلوغیای کاذب :(  تازه من "باید" برم شیراز؛ که آریا جمالی ببینم، که بپرسم آخه چه طور مگه آریا و مامان ِ آریا؟! (توضیح این که، نشریه ای هست "عروسک سخنگو" نام که این بچه توی هر شماره یه داستان داره که عاااااااااالی ه، عااالی ِ واقعی بعد.)