باید بود؛ باید وقت داد به این همه حرف ِ شاید حتی مضحک ِ این روزای دانشجو بودن و دختر بودن که بعد از دو ساعت دراز کشیدن روی چمنای پشت حیاط، ولو شن وسط. باید غرق شد توی بغل ِ خری که فقط و هی فقط غر زده سه ساعت ِ قبل رو و هی چرت و پرت گفته و ته اش هم هیچی دیگه، شنیدن ِ "حالا خوب ترم" ای که به "الان هنوز غرغری یا خوبی دیگه؟" ات داده، می ارزه به همه چی. می ارزه خب. که اجازه بدم سه سال بعد پا شی بری یه جاهای دیگه ای یه کوفتی بخونی یا نفس بکشی، جایی به عجیبی ِ هاروارد و چیزی به عجیب تری ِ جامعه شناسی حتی.

 

 

ضمناً: واضحه که من باید اجازه بدم که بری :) کشکی نیس که همه چی که.