به خودم قول داده بودم. قول داده بودم این بار که برگشتم، توی خیابونای تهران دنبال ِ اون چیزایی که توی سفر دیدم نگردم، مقایسه نکنم همه ی زیبایی ِ بکری رو که چند روزی توش ولو بودم با شلوغی ِ بی دلیل ِ کلافه کننده ی تهران. صبح هم خوب بودم، کلاس های دانشگاه هم خوب بود، تقریباً مطمئن بودم که این بار دیگه تونستم جدا کنم فضاها رو؛ که اگه سه روز چریدیم توی دشتای کردستان حالا هم باید بتونم توی گرمای شبیه تابستون تهران توی اتوبوس و تاکسی و پیاده رو ها خوب باشم و اخم نکنم. نشد اما. دیدید چه امروز هوا دم داشت؟ گرم، آماده ی گریه. یهو همه چی هیچ میشه. وقتی میگم همه چیز، نه که منظورم درست بودن چیزها باشه، نه. منظورم همه ی چیزایی ِ که چیدم واسه خودم که بتونم تحمل کنم، که متوجه نشم چه بی دلیل ام برای اینجا بودن. "همه چیز"ی که خودش نهایت ِ بی دلیلی ه اما دلیل ِ بودنم شده همه ی این روزا. نباید که دنبال ِ اتفاق خاصی بود، یا نباید که اخم کرد و عصبانی بود و بغض کرد، نباید. دیدید امروز دم ِ غروب و همین حالا، بارون چه خوب و "به موقع" بود؟ که چه آدم رو امیدوار می کرد به بهار، هنوز؟ اوضاع ِ ماست دیگه. هر چقدر هم این روزا سنگین ه و تنهاییش عمیق ه ، امید ِ احمقانه ای دارم به یه روز ِ پر نور، یه روز که بشه گریه کرد و هی بغض نباشه و بغض. اشک ها که تموم شد، پا میشیم با هم میریم می چریم بعد، همه جا دشت شده اون وقت و همه ی دشتا پر از شقایق.