انگار چیزی از زمین کم شده باشه، چیزی که هیچ چیزی ازش نمیدونستم، گفتم که روزهای سنگینی ه، کی تموم میشه این اوضاعی که همه ش و همه ش آدم رو دچار ِ حس ِ خسران میکنه؟ که زمان گذشت، که مکان گذشت، که آدم ها کم کم تبدیل میشن به "مرحوم...". کی ما بلد میشیم بهار رو دوست داشته باشیم با همه ی هر اتفاقی که حتی خیلی بد؟ 

 

ضمناً: خستگی و بی شعوری روز کش میاد و می پیچه توی شب  با اس.ا.مسای تسلیت توی ۲۰۶ صندوقداری که فضاش سرده و سنگین و پر غم...