... یهو میبینم کلی وقته دلم واسه فلان هم نیمکتی ِ دبیرستان تنگ شده، بعد شماره شو توی این گوشیم ندارم و تنبلمه که برم از تو یادنامه درآرم. مدتی ِ با خودم درگیرم که خب آخه چی؟!
قضیه از اون وقتی جدی تر شد که گلنوشو وسط آتلیه بغل کردم و گفتم خب من دلم واسه تو تنگ شده حتی اگه هر روز ببینمت، بعد گلنوش جدی بهم گفت: "دوروغ نگو."
حالا وقتِ جویا شدن احوال هر کسی فکر میکنم کارم یه دوروغ ه.
همین ِ که بی خبرم از آدما. همین ِ که میترسم اس.اُ.مس بدم برای یادآوری ِ قرار ِ ۵شمبه. اصن من نشستم ببینم یکی این قرار ِ کذایی رو به من یادآوری میکنه یا که نه، کسی تن به این دوروغ ِ دل تنگی میده یا که نه.
کجایید دروغگوهای نازنین ِ زندگی ِ من؟! مُردم بس که واقعیت خِرمو چسبیده و ول کن ماجرا نیست، یکی بیاد و با یه دوروغ باز حال ِ منو خوب کنه، که یادم بیاد این نفس ها برای چی میره و میاد، که من دارم چه غلطی میکنم... یکیتون به خاطر مهتاب، دوروغ بگه. من دل تنگم.