حس بد امروز، بی ربط بود به نیومدن آدما. از صبح که با بدبختی ِ تمام از خوابگاه اومدم بیرون، مطمئن بودم نباید منتظر آدم خاصی باشم، که آدمها یادشون باشه یا اساساً واسه شون مهم باشه که بیان و ۵۰ نفری بشیم و صرفاً همدیگه رو ببینیم... همه ی حس ِ بد امروز واسه این بی انتظاری م از آدما بود. که منتظر نبودم یکی خارج از جمع هف هشت نفره ای که حداقل داریم هفته ای یه بار همو میبینیم، پاشه بیاد سر ِ قرار ِ فصلی فارغ التحصیلای ۸۷...

همیشه هم بلد بودم خودمو دلداری بدم یا توجیه کنم؛ بد حالی ِ من به خونه کشیده نمیشه، همون چند دیقه ی توی تاکسی کافی ه که دست از سر آدما بردارم، دل تنگی ِ کش اومده ی این روزا رو ول کنم و بعد که میایم خونه با هندونه و گلابی، بعدتر که توی تاکسی ِ آرژانتین بغلت می کنم که در امانِ خدا، بعدتر که همه ی راه  رو پیاده میام تا خونه، مطمئن باشم که همین آدمای کم، همین شماهایی که هستید حتی اگه نباشم، کافی اید برای بودن. منو چه به آدمای زیاد و رابطه های زیادتر؟ اصل ِ حال ِ همین شماها چطوره این روزا که بی خبرم از زمین و زمان، من؟!

 

ضمناً ۱ : من باید ۲۶ اردیبهشت توی ترمینال آزادی به تو میگفتم ما با هم دوستیم، اصلاً دوست بودیم از خیلی پیشتر... نگفتم اما که. حالا اینجا میگم که بدونی دوستیم و هستیم و هستم و باش. :)

ضمناً ۲: همه ی این نوشته ها، اصلاً همه ی همه ی نوشته ها به کنار، شما دو نفر رو که نمیشه پس زد از روزها، حتی اگه کلی روز همو نبینیم یا ببینیم و حرف نزنیم، ته ِ هر روزی که نفسمو بند آورده از خستگی و نا امیدی، به دو تا نقطه ی روشن ِ زندگیم نگا می کنم که شمایید و بی خیال دنیا، دلخوش ِ خریت هامون میشم...  تا حالا کسی انقدر بهتون حال داده بود مراکز ِ دنیا؟! :))