ممد نبودی ببینی...
دستام می لرزن؛ انگار که هفتاد سالمه، یا بیشتر. بعد به خودم که نگاه میکنم میبیبنم به اندازه ی دو سال هم زندگی/تجربه نکردم و به اندازه ی خیلی بیشتر از هفتاد سال خسته م. نگاه تر هم که بکنم، باز شروع میشه دور ِ باطل خودفحاشی؛ که چی کار کردی مگه، که چی کار می کنی داری مگه...
ضمناً : از اتاق فرمان(صاحبک ِ آدم میشه اتاق فرمان دیگه، نه؟!) میگن که جمعه ها اتوبوس نمیاد... مَطَل نشید اینجا توی ایستگاه با اون بربریا و خامه ....
+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد ۱۳۸۸ ساعت 20:19 توسط مه تاب
|