سال که هشتاد و هشت شد، صدای صلواتا و تبریکای ایرانیا رو که شنیدیم، همدیگرو که بغل کردیم، شکلاتامونو که خوردیم، تلاشامون برای تماس با خانواده دم ِ سال تحویل که بی نتیجه موند، رفتیم یه گوشه نشستیم، زهرا حافظ رو باز کرد، منتظر ِ هیچ چیز ِ خاصی نبودم، دراز کشیده بودم روی پای زهرا، شروع کرد به خوندن که "بیا و کشتی ما در شط شراب انداز/ خروش و ولوله در جان شیخ و شاب انداز " بلند شدم و نشستم، خیره. بعد هم تا مدت ه با ناباوری تمام،هی زمزمه میکردم که بیا و...

رفتم همون جای همیشگی ِ طبقه ی دوم نشستم، بی که هیچ حسی داشته باشم از سال تحویل و خوشحالی، نمیفهمم چه م شده بود اصلاً، قرآنو باز کردم؛ "قال قد اجیبت دعوتکما فاستقیما ولا تتبعآن سبیل الذین لا یعلمون... " * پر کشیدم! انگار که همه چیز، هیچ شد و من بودم که "قد اجیبت دعوتی"...

 

 *آیه ی  ۸۹  سوره ی یونس 

 

ضمناً: دل تنگم آن چنان که...